پاییز بود که از کوچه می اومد بالا ..کوله مدرسه روی دوشش بود
و داشت سعی می کرد از لابه لای خرت و پرت های کیفش کلید
رو پیدا کنه که دیدش با قد بلند و صورت افتاب سوخته و همون رفتار
لاقیدهمیشگی که اولین بار ازش تعجب کرد و بعدا فقط ازش لذت برد..
اصلا ذاتا ادم ساده ای بود ...از اون دست ادمها که می شه خمیرشون
یه دفعه بهتر شه یا دفعه اینقدر خراب شه که نشه هیچ کاری اش کرد..
هر چی بود نمی شد نادیدش گرفت..بازی گوشی چشم هاش رو...نفوذ
صداش رو هر کاری می کرد نمی شد نادیدش گرفت ...
پگاه یادته صداش رو شنیدی؟
پی نوشت:وقتی حواست نیست.....
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 21:26 توسط ...
|