|
|
||
|
تنها هوشیارانند که میدانند هیچ نمیدانند خط آنلاين . . . سر خط . . . خطوط . . . |
||
|
|
پرده اول:
وای من تهران ام خدایا چقدر این شهر زنده سبز را من دوست دارم ... من دوست دارم که توی این شهر شلوغ کلی ادم همفکر دارم هر چند شبیه من نیستند هر چند زندگی خیلی های شان شبیه من نیست هر چند کلیت فکری شان هم مثل من نیست ..اما ما همه مان زیر یک پرچم خوش رنگ ایستاده ایم و این که همه شان داشتند تلاش می کردند من را ذوق مرگ می کرد.... پرده دوم: ولیعصر شلوغ قبل از انتخابات یک خانم پیر خوش تیپ مانتویی را تصور کنید از این خانم ها که بوی شیکی شان وقتی از در خانه بیرون می ایند همه محله را می گیرد توی خیابان از پشت سر دست من را کشید و گفت:شما امروز جای پنج نفر حساب می شی ها می دونستی کاش من مثل شما بودم (منظورش نوع پوشش ام بود) و خدا می داند که کیف کردم کیف چرا عشق کردم .... پرده سوم: وای خدایا من هنوز تهرانم کار پیدا کردم برگردم دفاع کنم از این تز و برگردم سر خانه زندگی ام وای من می خواهم اینجا توی این شهر شلوغ کثیف زندگی کنم ..رفتم مدارک پست کردم من می خواهم برگردم مثل خانم کارمند های محقق اینجا کار کنم پرده چهارم: ............................................................................... پرده پنجم: دوباره شروع کرده ام دنبال موقعیت دکترا می گردم یک گوشه دیگر دنیا.. باید درس خواند چاره کجاست... پرده ششم : پشت در اتاق استاد جان خدا را قسم دادم به همه عزیزانش که از ایران و اتخابات نخواهد حرف بزند که حتما یک حرف تندی جواب اش را می دهم و ان هم بعد این همه زحمت که پای این درس کشیدم می شود هدر دادن وقت استاد جان سرش شلوغ است خیلی..خدا را شکر می کنم توی دلم که حرفی نزد ...حرف هایمان که تموم شد گفت:خوب چه خبر از ایران ارام گفتم: i don't have anything to say جوابم را داد:اما من دارم برای همه تان متاسف شدم..برای خودتان هم بهتر بود.. تمام شب را به خودم پیچیدم... پرده هفتم: رفته ام معرفی نامه از استاد خودم بگیرم که یکدفعه استادم یاد اخبار افتاد و گفت:من نمی فهمم وقتی همه نظر سنجی ها نشان می داد که مردم می خواهند به او رای بدهند این اعتراض ها برای چیست؟!!! بعد پرسید نگفتی تو به کی رای دادی؟ جواب اش را ندادم حقیقت اش این است که می گفتم هم نمی فهمید چرا دفعه قبل به او رای دادم و این بار نه... راستش من هم نمی فهمم همه ادم مذهبی های دور و بر ما چرا فکر می کردند باید به او رای بدهند ... راستش نمی فهمم ...نمی فهمم اصلا.... پی نوشت: خسته ام و یک چیزی یک چایی از روحم ناگوار مرده است انگار کسی وادارم کرد بایستم یک گوشه ای و مستقیم به خودم شلیک کنم... چرا با من این کار را کردید؟ *این منم که راجع به خودم حرف می زنم خود خود خودم. بعدا نوشت:معذرت می خواهم که کامنت ها دیر تایید شد درگیر دفاع از پایان نامه ام بودم و خدا را شکر به خوشی تمام شد ..
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 0:41 توسط ...
|
|
|
|
Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:. |