همه سعی ام را می کنم اما نمی شود....
توی تاکسی که می نشینم سعی می کنم توی اینه به راننده تاکسی لبخند
بزنم تا فکر نکند این سر تا پا سیاهی که پوشیده ام به هیچ چیز ربط دارد...
توی دانشگاه سعی می کنم از کنار بچه های ایرانی که رد می شوم که
ریش های شان را چند روز است نزده اند..سیاه پوشیده اند ارام سرم را
توی کامپیوتر هایشان بچرخانم و ببینم دیوانه شده اند از بس اخبار خوانده اند
از راه دور و فیلم های راهپیمایی های مردم را دیده اند و ....
ایرانم اتش گرفته .. .....
از هیچ شاهد نمی اورم ..از خودم می گویم که توی این تنهایی این
دردهای نگفته را با دوستانم توی سکوت درداور نگاهشان
قسمت می کنم...
پی نوشت:دروغ نیست اما تو اگر دلت خواست بیا اینجا داد بزن که ما
همه مان دروغ می گوییم ..من را هم اگر عشقت کشید جز اراذل دسته
بندی کن...من که دیگر نمی شنوم.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 15:15 توسط ...
|