یک وقت هایی فقط باید خفه شد چاره ی دیگری نیست بین این همه
ادم....
یک وقت هایی ادم دلش می خواهد نوای محزون نی نوای علیزاده را
بلند کند و هی توی دلش هزار بار هزار بار بشکند اما جای اش نیست
یک وقت هایی هست که ادمیزاد حس می کند بی وطن شده است دیگر
هیچ کجا ارام و قرار ندارد و همه چیز روی قلبش سنگینی می کند....
دلم انگار می خواهد برای یک لحظه هم نفسی جان بدهد که نیست که
دیر شده است ....
من انگار یک گوشه جا مانده ام و این ادمها همه دیرشان شده است...
پی نوشت:من حالم خوب است برگشته ام خانه و هنوز هیچ نشده دوباره
باید برگردم و همین غریب شده ام.
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:20 توسط ...
|