تبليغاتX
نقطه سر خط
 


تنها هوشیارانند که می‌دانند
هیچ نمی‌دانند


خط آن‌لاين . . .
سر خط . . .
خطوط . . .














برای ما دیگر زندگی همینطور شده است صدای شادی را بعد از

سه سال هر هفت هشت ماهی یک بار شنیدن که خوبم تو چطوری

درست تمام شد؟به سلامتی..صدای مریم را که با ان لحن مسخره

همیشگی اش می گوید بلا نگرفته یعنی هر بار که این را پای

تلفن به من می گوید من دلم ضعف می رود که یکی پیدا شد به

من این را بگوید..به من؟!

بعد از پنج سال دیگر طبیعی شده است که هر چند وقت یک بار به یاد

ان یکی مریم بیافتیم که خدا بگویم چه کارش کند که با ازدواج مسخره اش

همه ما را گذاشت یک جورهایی کنار..

من و لیلا هم دوستی محکم مان را که هر کدام پزش را به همه می دادیم با

درس خواندن من و ازدواج اون به اونجا رسید که من حتی زنگ نمی زنم ازش

بپرسم از اینکه ماجرای دعوای بچه ها !!!رو براش نگفتم ناراحت شده یا نه؟!

نه که برام مهم نباشه هست اما دلم می خواد زندگی ش رو بکنه بعد اون

 دوران که برای همه ما تموم شده حالا که سر زندگی اش هست برای چی

 باید دوباره سر یه زخم قدیمی رو باز کنیم...

یعنی همین شده که من هر بار از کل یک سال که ایران نیستم و چند ماهی

 این ور ها مثلا تعطیلات می گذرانم مثل ادمهای عذاب وجدان دار زنگ بزنم

 به دوستهای قدیمی ام که یک وقتی همه وقت روزم را با انها بودم و حالا اصلا

 نمی دونم که اصل حالشون واقعا چطوره؟!و هر بار بعد زنگ زدن وقتی درحال

تعریف کردن مثلا حال بچه ها برای پگاه هستم حس کنم که داره پیش خودش

 فکر می کنه " اصلا معلوم هست که برای چی بهشون زنگ می زنی"

 یا چه می دونم"اه اه تو هنوزم فکر می کنی که بین ما دوستی هست" یا چه

 می دونم چی...

حقیقت اش این است که خودم هم خوب می دانم که وقتی ادمها پشت

تلفن همینطور سکوت می کنند و بی خودی حرف توی حرف می اورند یعنی

تف به این روزگار حرف مشترکی نمانده که بشود حرف اش را زد...اما چه

کنم خاطره روزهای دور را نمی توانم رها کنم شما که این مدت اینجا را

خوانده اید هنوز نفهمیدید که اینجا به محلی برای نبش قبر گذشته ها تبدیل

شده اشکال ندارد چون خودم هم تازه فهمیدم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 11:30 توسط ... |




پاییز بود که از کوچه می اومد بالا ..کوله مدرسه روی دوشش بود

و داشت سعی می کرد از لابه لای خرت و پرت های کیفش کلید

رو پیدا کنه که دیدش با قد بلند و صورت افتاب سوخته و همون رفتار

لاقیدهمیشگی که اولین بار ازش تعجب کرد و بعدا فقط ازش لذت برد..

اصلا ذاتا ادم ساده ای بود ...از اون دست ادمها که می شه خمیرشون

یه دفعه بهتر شه یا دفعه اینقدر خراب شه که نشه هیچ کاری اش کرد..

هر چی بود نمی شد نادیدش گرفت..بازی گوشی چشم هاش رو...نفوذ

صداش رو هر کاری می کرد نمی شد نادیدش گرفت ...

پگاه یادته صداش رو شنیدی؟

پی نوشت:وقتی حواست نیست.....

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 21:26 توسط ... |




 خودم هم اگر خودم را خوب نمی شناختم فکر می کردم سرم به

جایی قطعا اصابت کرده وگرنه شما را نمی دانم خود عاقل مان وقتی

بعد از تمام کردم فوق لیسانس برگشتیم خانه باید استراحت مطلق

پیشه می کردیم و از این دست تفریحات سالم اما ما دقیقا از فردای

روزی که برگشتیم همین طور در حال درس خواندن و یاد گرفتنیم

جوری که خانواده همینطور از تعجب انگشت حیرت به دهان گرفته مانده

اند....

حوصله بیرون رفتن از خانه را ندارم ..دروغ چرا حوصله دیدن ادم ها ..

حوصله گرم گرفتن با دوستان و از این دست کارها...زندگی ام را بدون

تلویزیون برنامه ریزی کرده ام و برای همین وقت زیاد دارم برای خواندن و

نوشتن و یاد گرفتن...

دیشب مقاله می خواندم در باب تقسیمات میوزی و میتوزی و تاثیرات شان

در علوم زیستی و اینقدر زیبا و سخت بود که همینطور بی وقفه در باب شان

با خودم حرف می زدم..این که اینهمه دقت در روند تقسیم یک سلول ساده

به کار رفته من را سرحال می اورد می دانم که ما را به حال خودمان

رها نمی کنی...

*سعی می کنم که این پست تازه را بنویسم وگرنه وسوسه قوی و من

ناتوان می خواهم یک مدتی در اینجا را تخته کنم...من سعی خودم را

می کنم که بنویسم...


+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 11:24 توسط ... |




همه می خواهند بدانند چه حالی دارم بعد این همه غربت نشینی ..

بعد تمام شدن کارهای فوق لیسانس ام..بعد سختی های دفاع تز با این

اساتید نه کم دیوانه ..بعد امتحانم ..بعد انجام دادن کارهای دکترا ...

چه حالی دارم برای برگشت به خانه..حقیقت اش این است که تهی

شده ام و هیچ شوقی ندارم ..برنمی گردم که در ایران کار کنم ...

برمی گردم استراحت کنم ..قدرت بگیرم و دوباره دل بکنم و بروم ..

بروم یک جای دور که فکر نکنم ..بروم یک جای دور که غصه نخورم که جز

جمعیت بی منطق عصبانی طبقه بندی شدم ..غصه این حمق اشکارا که

 دوستان فرهیخته و دانشگاهی نمی بینند را نخورم...

پی نوشت: کاش می شد فقط می امدم می دیدمت و توی چشمهایت

خیره می شدم شاید اطمینان پیدا می کردم توی چیزی را می بینی

که من نمی بینم.

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 1:27 توسط ... |




امروز تولد حاجی بابا جان ماست یادتان که هست پارسال همین موقع اذین

بسته بودیم اینجا را و کیک داشتیم و همه شما مهمان دل بی قرار من بودید...

دیشب یک پست تولد نوشتم..امروز صبح که خواندم از شدت و حدت اش به

خودم لرزیدم ...

پست قبلی را اینجا نمی گذارم بروید خوش باشید که گوش های سنگین دور و

بر مازیاد شده است..بروید خوش باشید که ما لازم نداریم دل های شکسته

مان را با شماقسمت کنیم ما همین مثل این ها که از دارالمجانینی جایی فرار

کرده باشند توهم داریم و بعضی شب ها یواشکی یک فیلم ایرانی فسیل شده

مان را  می گذاریم می بینیم چون یک عدد حاجی دارد که وصف حاجی بابای

خودمان است و همین طور با حرف های طرف اشک می ریزیم...

تولدت مبارک نازنین من ...

ان دورها که نشسته ای و به ما لبخند می زنی یادت باش دعا کنی قلب

من ارام بگیرد...

بعدانوشت:برای روشن شدن اذهان عمومی تولدت مبارک حاجی بابای من!

پست سال قبل من برای حاجی بابایم.

بعدانوشت: دزدی نامی که زمانی زیبا بود... را خیلی دوست داشتم خیلی

گفتم شاید در پاره خط ها دیده نشود.

بعدانوشت ۲:بیانات تاریخی امام خمینی درباره برخورد با خودسرها را بخوانید.

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 12:15 توسط ...













كنسرت سنتی آوای دوست
از من ایشان را هزاران یاد باد
خارج نشین شدن؟
كناره‌گيري مصطفي مستور از جايزه‌ي جلال و كتاب سال
برای ضرغامی و صداوسیمایش
دست نگهدار دوست من !
درانجمن قلم چه گذشت ؟
محمد مطهری: کاش دشمن را زودتر شاد کرده بوديم
مادرانه !
کجا می‌شینید؟
خبر
مسأله این است؟!
شناخت خواهرکی
آنها واقعا چند نفرند؟
جایی میان لبخند و خون


Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.