تبليغاتX
نقطه سر خط
 


تنها هوشیارانند که می‌دانند
هیچ نمی‌دانند


خط آن‌لاين . . .
سر خط . . .
خطوط . . .














بی سر و سامان می شوم گاهی..مرداد که می خواهد از راه برسد ..

برف بهمن ما که هنوز سنگین نشده من هم مثل مادربزرگ ام درست

مثل خود او می شوم سالهای دور که نوجوان بودم همیشه می رفتم

پیشش می گفتم انها راضی نیستند شما اینقدر خودتان را ازار می

دهید و او ان نگاه تلخ و خالی اش را به من می دوخت...

می رفتم کنارش و می گفتم چرا پنج شنبه ها تا نزدیکی های اذان

مغرب می روید سر مزارشان..انقدر سالها رفت و انجا کنار ان سنگ

های سفید نشست که اخر عمو جانم امد به خوابش...

چرا تمام عید های کودکی من را رفتیم با عطر گلاب و گلایل

و شمع تحویل کردیم حالا خاطره عیدهای دور من به کنار چرا

خودتان را ازار می دهید و او هم چنان اصرار می کرد که

نمی فهمید هیچ کس نمی فهمد...

حالا که خودم اینقدر دارم می سوزم می فهممش ...

بزرگ تر که شدم همینطور جای خالی انها که ندیده بودمشان

بزرگ و بزرگ و بزرگ تر شد ..حالا دیگر همین نرسیده به مزارشان

 گریه می کنم همینطور بی بهانه من گریه می کنم....

همینطور سالها را که کنار هم می گذارم می سوزم و می سوزم ..

....

لعنت به این مرداد که دارد می رسد و من را در همه به هم ریختگی

های این روزهایم بهم ریخته تر می کند...

*تیتر شاه بیت یکی از شعر های فاطمه حق وردیان عزیزم است.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 23:17 توسط ...




سوره محمد آيه2

وَالَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَآمَنُوا بِمَا نُزِّلَ عَلَى مُحَمَّدٍ

وَهُوَ الْحَقُّ مِن رَّبِّهِمْ كَفَّرَ عَنْهُمْ سَيِّئَاتِهِمْ وَأَصْلَحَ بَالَهُمْ

و كسانى كه ايمان آوردند و كارهاى شايسته كردند و به آنچه بر محمد

فرو فرستاده شده -كه حق است و از جانب پروردگارشان‏- باور داشتند،

گناهانشان را زدود و كار و بار ايشان به صلاح آورد.


*نمی دانم چرا از وقتی خواستم با رو سیاهی برای تو بنویسم یاد از کرخه تا

راین حاتمی کیا افتادم انجا که جوان لب رود راین روی ان صندلی چوبی

نشسته بود و فریاد می زد:خدا خدا خدا چرا اینجا رو زمین دنبالت بودم نبردیم

رو دریا دنبالت بودم نکشتیم..چرا اینجا اینجا اینجا من شکایت دارم من شاکی

ام پس کو اون رحمانت کو اون رحیمت..کو اخه قرارمون که این نبود؟!من

شکایت دارم به کی شکایت ببرم؟

امده ام امشب دلتنگی هایم را با تو قسمت کنم فقط با تو مگر نه این است که

رحمت ی برای همه ادمها.

ای تو بهترین ای تو اخرین رحمت خدا روی زمین

امده ام امشب بگویم  خوش به سعادت سلمان خوش به حال ابوذر

گوارای وجود اویس قرنی حلاوت محبت تو...

چقدر خوشبخت بودند

می دانم که می دانستند چقدر خدا دوستشان داشته که توی

روزگار پر از ایمان و محبت و یکرنگی با نسیم وجود تو زندگی کرده اند

اما کاش یک نظر به ما هم امروز بیاندازند تا ببینند که خدا جدی جدی

چقدر هوای شان را داشته...این همه سال گذشته مهربان اما هنوز

هر کسی که توی مدینه نفس کشیده باشد می تواند بگوید چقدر اسمان

مدینه مهربان است چقدر انجا هوا هست برای نفس کشیدن چقدر تو

هستی....

خوش به حال همه انهایی که  رحمت مسلم تو را چشیده اند

امده ام اقا جان شکایت کنم نه امده ام وساطت کنی قرار نبود

سهم ما اتش دل باشد من منتظرم اقا.. نشسته ام و چشم به راهم

چون خدا خودش قول داده که کار و بار انها که به او و به فرستاده اش

ایمان دارند را به صلاح می گرداند..

پس من نشسته ام و چشم هایم را به اسمان ان دور ها دوخته ام و

دست های قفل شده ام را توی هم فشار می دهم ...

من منتظرم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 20:6 توسط ... |




این tim macgraw واقعا موقع خواندن don't take the girl با خودش چی

فکر می کرده خدا خودش می داند...هر چی فکر می کرده دست اش

درد نکند که اصلا فکر کرده یکی هم باید پیدایش بشود اینها را برای ادم

بخواند.....

Take the very breath you gave me

Take the heart from my chest

Ill gladly take her place if you'll let me

Make this my last request

Take me out of this world

God, please don't take the girl

پی نوشت:

یعنی من اگر بفهمم کی قرار است این عصبانیت ام

فروکش کند قطعا حالم خوب می شود..حتی اگر فقط بفهمم..

بعدانوشت:

به یک استادی ای میل زده ام برای یک کاری این را جوابم فرستاده:

Summer time means travels, sometimes out of email range

especially when on a boat*

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 19:36 توسط ... |




یک وقت هایی خدا عشق اش می کشد که یک هدیه ای را همینطوری

هل بدهد توی بغل ادم و ای که از خوشی نمی توانی باور کنی اتفاق افتاده

....

من هم چند ماه پیش یک هدیه هشت ساعتی داشتم که همینطور دقیقا

از اسمان پرت شد وسط پرواز برگشت من به ایران خوب من هم خام دوست

 داشتم به قول فاخره باور کنم هشت ساعت هشت ساعت برایم تکراش

 کند اما خوب ...

نمی دانم بعضی ها چرا نمی فهمیند یا همینطور اینقدر راحت خودشان

 را می زنند به نفهمی...

ادم..بشر...عزیز دلم

من شما را بشتر از دو دقیقه در هر سه هفته لازم دارم..یعنی اگر ادم

 خوب است و یک دنیا خاطرخواه دارد باید خودش را به خریت بزند:

AM I SO BAD*

یا هی بگوید سرش شلوغ است..من هم هزار تار کار روی سرم ریخته

است اما هی هر دو دقیقه یک بار در هر سه هفته ای که با تو حرف

می زنم این سر شلوغی ام را توی سرت نمی زنم...

لعنت به این قواعد روابط ادم ها که نمی شود توی چشم های

 نازنینی مثل تو نگاه کرد و اعتراف کرد اسیر ات شده ام...

اسیر ان قاعده ارام و معقول و متین حرف زدنت ..ان خونسردی قابل

 ستایش ات موقع همه کارهای معمولی...به ان نگاه روشن و امیدوارانه

 ات به اینده(بگذریم که بی خودی دل به دلگرمی تو داده بودم..دیدی نشد؟)

با خودم که فکر می کنم می بینم هیج دوست ندارم که این همه دور از من

 هستی و ان همه ادم محشر دور و برت هستند خوب اگر بعد از هزار سال

 توی هواپیمانمی دیدمت همه اینها را به جای یک بار در هفته ..یک بار در

 سه ماه غصه اش را می خوردم می شد نبینمت و تصویرت دوباره زنده

 نشود اما خوب هشت ساعت چند ماه پیش بهتر از خاطره بودن در

 نه سال پیش است..نه؟


*دیالوگ دخترک در greys anatomy

پی نوشت:زندگی خوبی داشته باشی بس که نازنینی.

+ نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 2:23 توسط ... |




کمی زندگی..کمی اهنگ های رویایی و دیوانه کننده ...کمی فیلم مزخرف..

کمی سریال...کمی مقاله ....سوختن و اتش گرفتن از خودی...

چاه ات کجاست مولای مهربان مهربانی ها....دلم تنها کمی فریاد می خواهد...

بعدانوشت: خواندن اخرین پست چای نباتیون به همه انهایی که دم از عدالت

می زنند توصیه می شود برای خانه تکانی حافظه بسیار خوب است.


+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 18:34 توسط ... |




پرده اول:

وای من تهران ام خدایا چقدر این شهر زنده سبز را من دوست دارم ...

من دوست دارم که توی این شهر شلوغ کلی ادم همفکر دارم هر چند

شبیه من نیستند هر چند زندگی خیلی های شان شبیه من نیست

هر چند کلیت فکری شان هم مثل من نیست ..اما ما همه مان زیر یک

پرچم خوش رنگ ایستاده ایم و این که همه شان داشتند تلاش می کردند

من را ذوق مرگ می کرد....

پرده دوم:

ولیعصر شلوغ قبل از انتخابات

یک خانم پیر خوش تیپ مانتویی را تصور کنید از این خانم ها که بوی

شیکی شان وقتی از در خانه بیرون می ایند همه محله را می گیرد

توی خیابان از پشت سر دست من را کشید و گفت:شما امروز جای

پنج نفر حساب می شی ها می دونستی کاش من مثل شما بودم

(منظورش نوع پوشش ام بود) و خدا می داند که کیف کردم کیف چرا

عشق کردم ....

پرده سوم:

وای خدایا من هنوز تهرانم کار پیدا کردم برگردم دفاع کنم از این تز و برگردم

سر خانه زندگی ام وای من می خواهم اینجا توی این شهر شلوغ کثیف زندگی

کنم ..رفتم مدارک پست کردم من می خواهم برگردم مثل خانم کارمند های

محقق اینجا کار کنم

پرده چهارم:

...............................................................................

پرده پنجم:

دوباره شروع کرده ام دنبال موقعیت دکترا می گردم یک گوشه دیگر دنیا..

باید درس خواند چاره کجاست...

پرده ششم :

پشت در اتاق استاد جان خدا را قسم دادم به همه عزیزانش که از ایران و

اتخابات نخواهد حرف بزند که حتما یک حرف تندی جواب اش را می دهم و

ان هم بعد این همه زحمت که پای این درس کشیدم می شود هدر دادن وقت

استاد جان سرش شلوغ است خیلی..خدا را شکر می کنم توی دلم که حرفی

نزد ...حرف هایمان که تموم شد گفت:خوب چه خبر از ایران

ارام گفتم: i don't have anything to say

جوابم را داد:اما من دارم برای همه تان متاسف شدم..برای خودتان

هم بهتر بود..

تمام شب را به خودم پیچیدم...

پرده هفتم:

رفته ام معرفی نامه از استاد خودم بگیرم که یکدفعه استادم یاد اخبار

افتاد و گفت:من نمی فهمم وقتی همه نظر سنجی ها نشان می داد

که مردم می خواهند به او رای بدهند این اعتراض ها برای چیست؟!!!

بعد پرسید نگفتی تو به کی رای دادی؟

جواب اش را ندادم حقیقت اش این است که می گفتم هم

نمی فهمید چرا دفعه قبل به او رای دادم و این بار نه...

راستش من هم نمی فهمم همه ادم مذهبی های دور و بر ما چرا

فکر می کردند باید به او رای بدهند ...

راستش نمی فهمم ...نمی فهمم اصلا....

پی نوشت:

خسته ام و یک چیزی یک چایی از روحم ناگوار مرده است انگار کسی وادارم کرد

بایستم یک گوشه ای و مستقیم به خودم شلیک کنم...

چرا با من این کار را کردید؟

*این منم که راجع به خودم حرف می زنم خود خود خودم.

بعدا نوشت:معذرت می خواهم که کامنت ها دیر تایید شد درگیر دفاع از

پایان نامه ام بودم و خدا را شکر به خوشی تمام شد ..

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 0:41 توسط ... |













كنسرت سنتی آوای دوست
از من ایشان را هزاران یاد باد
خارج نشین شدن؟
كناره‌گيري مصطفي مستور از جايزه‌ي جلال و كتاب سال
برای ضرغامی و صداوسیمایش
دست نگهدار دوست من !
درانجمن قلم چه گذشت ؟
محمد مطهری: کاش دشمن را زودتر شاد کرده بوديم
مادرانه !
کجا می‌شینید؟
خبر
مسأله این است؟!
شناخت خواهرکی
آنها واقعا چند نفرند؟
جایی میان لبخند و خون


Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.