تبليغاتX
نقطه سر خط
 


تنها هوشیارانند که می‌دانند
هیچ نمی‌دانند


خط آن‌لاين . . .
سر خط . . .
خطوط . . .














بین کلی کارهای مزخرف که از عهده آدمیزاد بر می آید..تنها بیرون رفتن

آن هم در روز ولنتاین(می دانم به ما و شما ربطی ندارد...حتما؟)

 بین کلی آدم دو نفره و شکلات های رنگی رنگی و

خرس های عروسکی که یکی یه دونه قلب قرمز توی بغلشون گرفتند و

فروشنده هایی که اگه آبمیوه ازشون بخری فکر می کنند یه ربطی به این

روز داره و یک لبخند مضحک می چسبونند به صورت های محترم از همه بدتره..

پی نوشت:یک وقت فکر نکنید تز تمام شد و برگشته ام ایران نه...از امروز توی

دنیای دوستانه کوچکم اینجا کمی تنهاتر شده ام و فکر کردم تنهایم را اینجا

با خودم و هر چند نفر که من را می خوانند قسمت کنم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 19:56 توسط ... |




اینقدر کار سرم ریخته است که خودم هم لابه لای دلشوره های هر روزه

و این اصلاحیه های احمقانه روی تزم گم شده ام چه به رسد به این

گوشه نوشته بی نوا....

پی نوشت:اینجا دوباره نوشته خواهد شد اما نه تا وقتی که نویسنده

اش از شر این تز خلاص شود..

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 12:52 توسط ... |




فکر کن الان می خواستی از در خانه بیایی تو و من را می دیدی که

بعد کلی وقت برگشته ام...صورت ات چه شکلی می شد ؟یعنی یک لبخند

عمیق اگر می زدی روی گونه های استخوانی ات چال می افتاد...دست های

بلند ات را به طرف ام دراز می کردی و می گفتی بیا ببینم عمو جان...می گفتی

عمو جان یا نمی دانم اسمم را با یک غلظت خاصی صدا می زدی که من

خودشیفته قند توی دلم آب شود...

آنوقت یعنی الان چه کار شده بودی؟معلم ..مهندس...دکتر(هیچ کدام

به قیافه ات نمی آید...)..هر کدام از این شغل ها را داشتی می شدی

مثل تمام آدمهای دوروبرم ..قهرمان نمی شدی...آخر کی دکتر قهرمان دیده؟

تو دیده ای؟اصلا به قیافه ات هیچ کدام از کارهایی که می شناسم نمی آید

...شاید مثلا از این مهندس های نفت می شدی که هر چند وقت یک بار که

می دیدیمت سیاه تر از دفعه قبل شده بودی؟!خلبانی هم به قیافه ات نمی آید

..اما فکر کنم می تونم روی عرشه کشتی تصورت کنم...فکر کنم مثلا ناخدا

می شدی...چه محشر...اساسا به قیافه تو کارهای معمولی نمی آید...

می خندیدی دندان های سفید و مرتب ات را می شد دید؟می خوابیدی

قیافه ات چه شکلی می شد؟فکر کنم مثل این بچه مثبت مظلوم ها می شدی

که آدم وقتی موقع خواب می بیندشان دلش می خواهد یک نیشگون جانانه

از گونه های اش بگیرد ...اما تو که خیلی لاغر بودی ..اصلا از صورت آدم  لاغر

هم مگر می شود نیشگون گرفت...

بگو ببینم عاشق نشده بودی..خوب حق داری ها..تو و آن همه مثبت و

عاشقی تو ی سن پایین..خداوکیلی به قیافه ات نمی آید...اما چه می دانم

 توی کوچه قدیمی مان یعنی هیچ دختر همسایه ای نبود که دلت پیش پای اش

 یک کوچولو لرزیده باشد...

با من روراست باش ها..دلت نمی خواست دیپلم ی را که هیچ وقت نگرفتی

  می گرفتی و می رفتی دنبال یک کاری و یک روز بعدازظهر که حاجی بابا

 می آمد خانه می نشستی روی ایوان و همینطور که مامانی چایی می ریخت

 و من روی پاهایت بالا و پایین می شدم می گفتی :من تصمیم گرفتم ازدواج

 کنم..اینجوری می گفتی یا یک جور دیگه ای...

نترسیدی هیچ کدام از این آینده را نبینی ...نترسیدی هیچ وقت بیست ساله

نشوی..نترسیدی هیچ وقت عاشق نشوی و بروی..ازدواج نکنی..نترسیدی

هیچ وقت بچه  نداشته باشی..نترسیدی من تو را ندیده باشم..

نترسیدی نتوانم تصورت کنم رنگ صدایت را..لبخندت را..اخم ات..

دوست داشتن ات را..آغوش ات را...

نترسیدی پیش مادرت هیچ وقت نتوانی برگردی ..نترسیدی مادرت بعد تو

 هیچ وقت خوب نشود نترسیدی؟؟ ...نترسیدی برادرت خیلی تنها بماند

..نترسیدی حاجی بابا یک شب کامل از داغ تو آرام و بی صدا اشک بریزد

 و قبل از تابستان قلب اش بیاستد...

آخر پسر نترسیدی مدرسه را ول کردی...نترسیدی توی هجده سالگی به

رگبارت ببندند..نترسیدی تمام سهم تو از همه زندگی فقط هجده سال باشد

...فکر نکردی می توانی نوه های ات را ببینی...رک و راست توی چشم هایم

 نگاه کن و بگو ...

نترسیدی ..آن دم آخر..آن نفس آخرت...چشم های ات را بستی و به چی فکر

کردی ...چی جلوی چشم های خرمایی نازنین ات آمد...

یک لحظه آرام نباش ..از تو ی آن عکس لعنتی با آن لبخند آزاردهنده ی آرامت

بیا بیرون و توی چشم های من زل بزن و بگو نترسیدی بیست سال بعد

 هر کسی دلش می خواهد تو را به اسم خودش سند بزند...نترسیدی

 همه آن چیزهایی که باعث شده بود نترسی و آن روز سرد توی هوا ی

 زمستانی کرمانشاه روبروی رگباری که به روی ات آتش شد یک روز مسخره

 دست همان مردمی شود که یک روزی تو را از توی خیابان های همین شهر ها

 بدرقه کرده بودند .

نترسیدی روشنفکر های دکتر دانشگاه رفته ما توی هجده ساله ناگزیر

 را نفهمند...نترسیدی بیست سال بگذرد..سی سال بشود..چهل..پنجاه و

 هیچ کس شما رایادش نیاید...

اما من می ترسم من به جای تو هر روز و هر لحظه می ترسم ..از همه

 چیزهایی که توی هجده ساله نازنین را زیر خاک فرستاد و این روزها دیگر

 آن معنای سابق را ندارد..من می ترسم به خدا می ترسم از همه این

 چیزهایی که می بینم...

به خداوندی خداوند من می ترسم و تمام قلب ام تیر می کشد و نفس ام بند

می آید وقتی به تو و همه چیزهایی که ندیدی ..نداشتی...

تجربه نکردی فکر می کنم.

پی نوشت:بیست و هشت سال ناقابل پیش توی یک همچین روزی که حتما

از روزهای خوب خدا بوده توی سومار غرب ....

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 13:28 توسط ... |




یک لاست بین حرفه ای فقط می داند که قابلیت های این سریال

فقط و فقط به عنوان یک سریال چقدر بالاست...

من نمی دانم شما فکر می کنید سریال اصلا باید قابلیت ویژه ای هم داشته

باشد یا نه..به نظر شما که تنها هدف سریال سرگرم کننده بودنش است

و بس...؟؟

اما اگر شاید اگر یک سیزن از این سریال را تماشا کنید می بینید

یک سریال معمولی تلویزیونی چقدر می تواند حرف برای گفتن داشته باشد..

 

شاید یکی از موضوع هایی که خیلی در طول سریال برای من جلب توجه کرد

وجود شخصیت سعید عراقی هست که مسلمان است البته مثلا و به هر حال

خاورمیانه ای است وسط آن همه آمریکایی و استرالیایی و  کره ای...

خوب سعید خیلی آدم متخصصی است ...خیلی کارش را بلد است ..خیلی

قابل اطمینان است البته خیلی هم بلد است خوب آدم بکشد چون خوب قبلا

کارش توی دوره صدام همین بوده..از من بپرسی خیلی هم شخصیت مخدوشی

از سعید نشان تان نمی دهند..بعضی جاها حتی از ذکاوت اش لذت هم

 می بریداما من این را خیلی دوست داشتم که نویسنده های لاست

هر کاری کردند نتوانستد ذهنیت آمریکایی شان را پشت تصویرهای زیبا

 پنهان کنند..

همین که هر بار مردک swyer(رفیق می دانی که چرا گفتم مردک نه؟)

وقتی عصبانی می شد از دست سعید صدای اش می زد:

محمد

به نظرم اوج قصه بود...این یعنی بالا برویم پایین بیاییم

قصه مسلمان جماعت قصه دیگری است...

شاید فکر کنید چرا این قسمت قضیه را دوست داشتم..دلیل اش این است

که توی کل جریان سریال این باعث شد من خیلی دقیق به قسمت های مربوط

به این مسلمان نگاه کنم و ببینم با چه ظرافتی آنچه تغییر توی ذهن شان

نسبت به رفتارهای دینی مسلمان جماعت هست را نشان می دهند....

این یعنی استفاده بهینه از همه ابزارهای موجود...

آن سوی جریان:

من که چهار قسمت بیشتر از سریال حضرت یوسف(ع) ندیدم اما گمان می کنم

همه نقد هایی که خواندم نشان می دهد آدم باید به قدر جناب سلحشور

بی سلیقه باشد که قشنگ ترین قصه قرانی را طوری به تصویر بکشد که

دوست جان ما(به عنوان مخاطب) بعد از دیدن یکی از قسمت ها به ما

بگوید احساس گناه کرده است از دیدن اش...

جالب این جا است که آن وقت سریالی مثل لاست ذهن شما را می تواند

در گیر حتی موضوعاتی بکند که ما توی کلی از برنامه های وزین رسانه ملی!!!

به زور مصاحبه و پیدا کردن بچه مثبت می خواهیم تحویل ملت بدهیم..

لاست ذهن شما را وادار می کند بیاندیشد که هر گناهی روزی باز می گردد

و شما تاوان هر کاری را که در این دنیا مرتکب شده اید..

 کوچک یا بزرگ می دهید..

شما را وادار می کند ایمان بیاورید که هیچ چیز در این جهان آفرینش

 بی حکمت نیست..!!!(شایدتعجب کنید و فکر کنید این ها بدیهیاتی است

 که همه به آن ها ایمان داریم ..دوستان من به پاستوریزه بودن خودتان

 نگاه نکنید..به این که همه چیز برای شما مثل یک تکه سنگ واقعیت دارد

 هم نگاه نکنید..به اندازه جمعیت این کره خاکی ایدئولوژی برای زندگی

 وجود دارد).

همه این ها را که نوشتم برای خاطر لاست بود که سیزن جدید اش

دو روز است که شروع شده است و من یک نصفه روز در برابر بالا رفتن

آدرنالین خونم مقاومت کردم.

*عنوان پست از نام وبلاگ برای خاطر کتاب ها( که جز خواندنی های دوست

داشتنی من است).

بعدانوشت مرتبط:بی تو من کجا روم کجا روم پست سیزن پنچم ای خانم

شین و لاستیدیم ، لاستیدنی ... پست سیزن پنجم ای خانم ساروی کیجا

را اگر دو اپیزود اول سیزن جدید را دیدید بخوانید که بسی دلتان باز می شود.

 

+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 22:15 توسط ... |













كنسرت سنتی آوای دوست
از من ایشان را هزاران یاد باد
خارج نشین شدن؟
كناره‌گيري مصطفي مستور از جايزه‌ي جلال و كتاب سال
برای ضرغامی و صداوسیمایش
دست نگهدار دوست من !
درانجمن قلم چه گذشت ؟
محمد مطهری: کاش دشمن را زودتر شاد کرده بوديم
مادرانه !
کجا می‌شینید؟
خبر
مسأله این است؟!
شناخت خواهرکی
آنها واقعا چند نفرند؟
جایی میان لبخند و خون


Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.