تبليغاتX
نقطه سر خط
 


تنها هوشیارانند که می‌دانند
هیچ نمی‌دانند


خط آن‌لاين . . .
سر خط . . .
خطوط . . .














ته مانده های اسباب و اثاثیه دانشجوی مان را به حراج گذاشته ایم..

می خواستم این روزها را به روی خودم نیاورم ..وسط این همه کار که

روی سرم ریخته است و هیچ کدام را انجام نمی دهم و فقط عذاب وجدان

اش را روی دوش هایم تحمل می کنم اگر بخواهم به این یکی هم زیاد

فکر کنم از پا می افتم...

اما واقعیت این اثاثیه ای که باید تا دو هفته دیگر جمع شود را نمی شود

نادیده گرفت..می شود؟برای خریدن تک تک اینها بانو با هم چه خاطره

هایی که نداریم...حتی از وصل کردن این بند رختی یک روز خاطره توی

دلم دارم...  بهمن ماه که آمده می شود دو سال و هشت ماه  با هم بودن..

هیچ جایی اینجا نیست که خاطره با هم بودنمان نباشد...

بالای یخچال دو تا لیوان فانتزی هست خاطره دو تا از فیلم هایی

که اینجا با هم دیدیم..یکی مال تو می شود یکی مال من...

فرش کرم رنگی را که دو روز پیش فروختیم را یادت هست که چطور خریدیم

...اولین خاطره سریال دیدن مان را  با نشستن روی اش شروع کردیم..

روزی که پشت دانشگاه خرت و پرت می خریدیم و گم شده بودیم را که

حتما یادت هست....

خیلی سخت بوده...خیلی خوش گذشته ..خیلی دوستت دارم...

همه این همه خیلی را باید اینجا بگذاریم و از هم بگذریم و همه این

ها از دریچه قلب من این روزها بزرگتر است...

به روی مبارک نمی آورم و جمع می کنم و می روم ..

همه اینجا و این همه من هستم و تو و خاطره های ما....

پی نوشت:به بانوی دوست داشتنی ای که هم خانه ام بود...دوستم

شد و حالا زبانم نمی چرخد صاف توی چشم های اش نگاه کنم بگویم

حلال ام کن...آنقدر دوستت دارم که اطمینان دارم نمی دانی...


بعدا نوشت بی ربط:این پست آق بهمن تقدیم به پگاه که بنچیو دل تو رو

 هنرپیشه محبوب اش است.

بعدا نوشت خواندنی:اوباما ؛میراث دار گام هایی که تاریخ را سامان دادند 

نوشته جدید نویسنده با دانش وبلاگ نون والقلم...

به نظر شما این پست جای یک احسنت بلند را ندارد؟..میان این همه

 مطلب شوق زده!! که بعد از سوگند ریاست جمهوری اوباما خواندم

 این یکی شاهکار است به خدا...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 18:27 توسط ... |




می توانم بنشینم و ساعت خود عاشقم را تصور کنم..که مثل آفتاب تازه

می درخشم...درست مثل یک رویای تمام نشدنی...

خوبی رویاها این است که چه کسی می خواهد از من دریغ اش

کند..خودم هستم و این روزهای آفتابی سوزان و این غروب دلگیر

شنبه و تو که در صندلی کناری ام لبخند می زنی و هستی و هستی و

....

گاهی آدمیزاد دوست دارد زمین و زمان را به هم بدوزد که کسی باشد

تجربه غریبی نیست جوان تر که بودم یک بار دیوانه بار این احساس

را داشتم...این روزها دیوانه نیستم عمیقا تنهایم و تو هم خوبی

انگار...شفافی و مثل یک نجوای نخوانده ای و مثل یک جزیره کشف

 نشده ای و مثل همه چیزهای خوبی هستی که می تواند یک جا اتفاق

بیافتد و همان قدر که هستی نیستی و من آنقدر میان این همه آدم

تنهایی ام بزرگ است که دلم می خواهد زودتر از راه برسی و همان قدر

که از دور خوبی از نزدیک هم خوب باشی و من شانه های امنی را

داشته باشم و تمام شعرهای نخوانده ام را آرام توی گوش های ات زمزمه

کنم و تمام داستان های ننوشته ام را و خودم را ....

نگو که خیلی دوری..بگو که همین نزدیکی ها هستی و می آیی...

پی نوشت:اینجا خودم را سانسور نمی کنم.


بعدا نوشت بی ربط:

1. ترانه‌ای برای غزه نوشته تازه پیچک سر به هوا را ببینید

و اگر همراه با آهنگ محشر مایکل هارت همینطور اشک نریختید با من...

2.این ویدیو را هم ببینید از لینک های اشتراکی جناب پیچک سر به هوا است

ایضا...یک دخترکی توی فیلم هست..تقریبا می توانم بگویم خشک شده

بودم از حرف های اش..آخرش فکر کرد لازم است بگوید:

من یک کمی فاشیست ام....

ظلم کردن که شاخ و دم ندارد..دارد؟

3.تمام شد..تمام نمی شود..

but trough the tears and the blood and the pain

you can still hear that voice through the smooky haze

we will not go down

ممنون که این آهنگ را خواندی..

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 19:9 توسط ...




 بی ناهار توی دانشگاه مانده بودیم...مک دونالد بود یا کی اف سی

انتخاب دیگه ای نبود...مک دونالد به طور واضح نماینده اسراییلی هاست

..هر چی به مغزم فشار می آورم یادم نمی اومد توی سایت بایکوت محصولات

 اسراییلی اسم کی اف سی را دیده باشم..خوب پس می رویم آنجا برای ناهار

 خوردن...یک بشقاب خوراک مرغ و یک ساندویچ زنجبیل(بی خاصیت بد مزه)

سفارش می دهم که متصدی سفارش غذا می پرسد:نوشیدنی؟

به عکس های روی دستگاه نوشیدنی خیره می شوم

فانتا...پپسی..کوکاکولا...وای خدایا همه اینها هم که توی لیست محصولات

 اسراییل بود...با لبخند جواب می دم:

چای سرد با لیمو...که از بخت خوش یک دفعه آرم زردرنگ نستله رو بالا ی چای

 سرد می بینم...

از دیروز همین طور ذهنم مشغول شده است...

چطور می شود پول توی جیب پول دارهای صهیونیست نریخت وقتی تمام زندگی

 اطراف ما  با محصولات اونها احاطه شده...

من این روزها با وسواس زیادی مواظب ام که هیچ کدام از محصولات توی سایت

 بایکوت را خریداری نکنم اما می دانید متوجه چی شدم ...از خرید که برگشتم

خانه دیدم تنها آب معدنی که از گلوی من به خاطر تفاوت PH پایین می رود آب

معدنیAQUARIUS هست که یکدفعه یادم آمد زیر نام آب معدنی کم رنگ تر

نوشته شده محصولی از کارخانه کوکاکولا....

تمام دنیا را قبضه کرده اند و همه دنیا با هم داریم خرج این جنگ را ..هزینه

 این خانمان براندازی ..این نسل کشی را در فلسطین تقبل می کنیم...

همه مان کمک شان هستیم..از روزی که به وجود آمدند و از روزی که تمام

سیاست دنیا را توی مشت های قدرتمند پول دارشان گرفتند...

این هوشمندانه ترین قبضه آب و خاک در تاریخ بشریت است...

و من به خاطر همه اینها از خودم شرمگین ام...

پی نوشت:

*خدا را شکر که زمان هیتلر وبلاگ نوشته نمی شد(نوشته امیر نویسنده

وبلاگ تلخ مثل عسل) را هم بخوانید...من که کیف کردم ...

بعدانوشت:جنگ، ویدئو گیم نیست! نوشته دکتر مجیدی نویسنده وبلاگ

یک پزشک را هم بخوانید...من قلب دیدن ویدیو لینک داده شده را نداشتم

...

بعدانوشت 2:نستله با طعم خون-100%طبیعی! را هم بخوانید...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 0:8 توسط ... |




این روزها یک نفر را مدام می بینم..اصلا نمی شناسمش...حتی

اسمش را هم نمی دانم..نمی دانم چند سالش است...اهل کجاست..

چی می خواند...

اما هروقت می بینمش یک لبخند عمیق از ته دل تحویل ام می دهد

جوری که حتی وقتی یاد لبخندش می افتم ناخودآگاه لبخند می زنم...

نمی دانم خودت هم می فهمی یا نه که چه قدر حالم  توی این روزهای

خاکستری خوب می شود با همان تک لبخند بی منت ات.

دیشب فکر کردم اصلا دلم نمی خواهد بشناسمت فقط

شاید چون می ترسم لبخند های بی منت ات جای اش را به

 محبت های با منت  بدهد...فکر کن...یادت که می افتم خوشحال

می شوم بشر!



بعدانوشت بی ربط:

*اسرائیل در جنگ تبلیغاتی(نوشته تازه مانی ب نویسنده خلاق

وبلاگ 4دیواری) را بخوانید...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 10:36 توسط ...




بیست و یک درجه

زیر صفر تو یخ می زنم

رو به من بایست                   و شلیک کن

با آتش تفنگت گرم خواهم شد!

*فاطمه حق وردیان.دیازپام 10

پی نوشت:کمی پریشانی ام با تمام نبودن تو این روزها و بهمن

ماه ی که رسیدن اش نزدیک است می شود سرگیجه ای که

تمام نشدنی است...من این ور آب ها از عطش تو خفه می شوم

......

پی نوشت بی ربط:خوب آدم نمی داند چه طور از مانی ب

نویسنده وبلاگ 4دیواری تشکر کند..مجبور است هی یک جیغ

کوتاه از ته دل در کتابخانه دانشگاه بکشد و بعد به این مطلب

(چند گردان؟) لینک بدهد و به خاطر این روزها که این همه

آدم دلش می خواهد کسی باشد تا حرف آدم را بفهمد و

حداقل کاری که می تواند انجام بدهد روشن کردن ذهن های

دیگران است از ته دل تشکر کند...ممنون مانی ب.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 16:41 توسط ... |




چه اشتباه احمقانه ای....

چرا خیال می کنم همه باید من را از آن راهی که من آنها را دوست دارم

دوست داشته باشند...چه احمقانه فکر می کنم من که دوستانم همان

چیزهایی را برای من می پسندند که من برای شان می خواهم...

چه قدر خسته کننده شده است این بازی های هر روزه...

می دانم آنقدر حساسم که کوچکترین حرکت اضافه ای رنج ام می دهد...

آنقدر بی خودی به زمین و زمان می توانم گیر بدهم که همه را عاصی

کنم ...چرا همیشه فکر می کنم آنقدر محبت خالص به اطرافیانم

دارم که گاهی اخلاق های بدم را نادیده بگیرند و به رویم نزنند....

چرا خوبی ها همیشه کمتر از بدی ها دیده می شوند؟؟

گاهی آرزو می کنم این حس بی نوای لعنتی در من نبود که در پس

لبخند های دروغی که دوستانم مجبورند گویا تحویل ام بدهند سردی شان

را نبینند...

چرا دوره دوستی های آنچنانی تمام شده؟؟

تمام شده است ..تمام اعتماد من به همه اطراف ام خرج شده است...

دیگر به ته مانده های آنچه برایم از دوستی باقی مانده دل نمی بندم...

باشد یاد گرفتم دیگر ...تمام آنچه در دوستی به دنبال اش بودم گویا خیالی

 است که با خواب های هرروزه ام جور نمی شود و مقصر نه سرنوشت

 است و نه خدای نکرده بخت بد...مقصر خلق و خوی نا آرام من است که

 هیچ کس تا به حال آنقدر برای اش مهم نبوده که بخواهد بداند

 چرا اینگونه ام...

این ها همه می گذرد و شما من را یادتان می ماند که مثل یک بی نوا

برای جبران آنچه آزاردهنده است مدام از خودم خرج می کنم...

به خدا دیگر هیچ از من در این رابطه ها نمانده.....

کسی را هم آزار نمی دهم خودم هستم و خودم و خودم و خدا.

پی نوشت:این نوشته را برای هیچ کس ننوشتم..به خودتان نگیرید...

بعدانوشت بی ربط:این ویدئو را که کمانگیر لینک اش را داده ببینید و

دختری در مقابل اسلحه را هم بخوانید(تفکرات متفاوت اند

اما گاهی خیلی هم اشتباه نمی کنند...)..اگر از ایران می خواهید

ویدئو را ببینید به ادوات  کمکی نیازدارید حتما...

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 20:31 توسط ...




توی جلسه گزارش کار ماهیانه نشسته ام و بی خودی حوصله ندارم ..

یعنی می دانم ها حوصله دکتر جان را اصلا نداشتم..از دست اش

عصبانی بودم و نمی خواستم چشم ام به چشم اش در کل

جلسه بیافتد..یک چیزی حدود چهار ساعت به کف پوش های

کلاس خیره ماندم..لیلا دوست مالایی ام کنار دست ام نشسته بود

اونهم از دست دکتر جان عصبانی است ..نمی دونم دیروز چی شده

اما گویا  آن قسمت خوشرنگ اخلاق دکتر گل کرده بوده..به هر حال

اونهم نشسته و همینطور اشک توی چشم های مهربان اش هست..

حوصله ام از وراجی های جلسه سر رفته..کتاب کاپوچینو در رام الله

را باز کرده ام و همینطوری خاطرات از حفظ شده سعاد امیری را دوباره

می خوانم...لیلا شروع می کند به حرف زدن سر تفاوت های زبان

عربی و فارسی و حروفی که در زبان فارسی هست و در عربی نیست..

یکدفعه می بینم که یک دعای عربی پیرینت شده لای دفتر اش هست

...از من می پرسه من می فهمم همه دعا را یا نه..کمی می خوانم معلوم

است که خط به خط نمی فهمم اما دستگیرم می شود که دعایی بر علیه

دشمنان خداست و ...همینطور که متعجب به دعا و به لیلا و به ترجمه

مالایی نوشته شده زیر دعا نگاه می کنم لیلا میگوید این تنها کاری

است که برای مردم غزه از دست ام بر می آید..این دعا را برای

نجات فلسطینی ها می خوانم ..کلا داشتم از تعجب شاخ در می آوردم..

توی این مدل مملکت ها اصولا مردم هیچ ذهنیتی راجع به اینکه در دنیا چی

 می گذرد ندارند..خود من این روزها از کلی از دوستانم پرسیدم می دانند

 در غزه چه می گذرد..همه شان یک جوری نگاه کردند که انگار نمی دانستند

 غزه خوردنی است یا پوشیدنی....

حالا امروز لیلا بود در سرکلاس وقتی دکتر جان داشتند سخنرانی می کردند

و آرام زیر گوش من می گفت :

همه اینها به خاطر آمریکای احمق است که از اسراییلی ها حمایت می کنه...

جالب این بود که همون اول گفت مسخره نیست که اوباما هیچ اظهار نظری

در این باره نمی کنه...با خودم گفتم خدا رو شکر حداقل یک طرف دیگه

دنیا هم دارند می بینند که اتفاقات خجسته پشت بند انتخابات آمریکا

چطور داره می افته...

...همینطور با هم حرف می زدیم که آماندا دوست چینی مان پرسید

راجع به چی حرف می زنید؟.

لیلا گفت داریم راجع به غزه حرف می زنیم ...حاضرم قسم بخورم اصلا

 نمی دونست اسم چی هست..لیلا که کمی براش توضیح داد گفت

خانواده ام گفتند به مسایل سیاسی کار نداشته باشم...

من و لیلا ناخودآگاه با هم تقریبا سرش فریاد زدیم :

این راجع به سیاست نیست ..در مورد انسانیت است...

بیچاره آماندا هم مجبور شد بگه:oh,ok

پی نوشت:

کلا دچار حال بهم خوردگی عمیق ام ..می توانم روی تمام مفاهیم

روشنفکرانه انسان دوستانه بالا بیاورم...

بعدانوشت:پی نوشت بی ربط و بعدانوشت های بی ربط پست

قبل را از دست ندهید..به درد خودتان می خورد...

+ نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت 16:54 توسط ... |




چه قدر این روزها شبیه جناب کرگدن شده ام..تحمل می کنم احمقانه

همه بی حرمتی های اطراف ام را...

من همان آدم دیروز ام و برای خفه کردن ام تنها لازم است کسی

خشم توی چشم بیاورد که تو دیگر حرف نزن و عجیب که همه

هم خوب بلدند من یکی را خفه کنند.

پی نوشت بی ربط: زندگی در زمان عاریه‌ای و در سرزمین مسروقه

را بخوانید(لطفا)در پاره خط ها لینک اش را داده ام اما چون

امیدی نداشتم ببینید گفتم تاکید کنم این نوشته محشر

را از دست ندهید.!!!!

بعدا نوشت بی ربط:اهداف پنهان اسرائیل در تهاجم به غزه را هم بخوانید

قول می دهم کلی به اطلاعات عمومی تان اضافه کند..

بعدانوشت بی ربط 2:تفریح جدید اسراییلی ها:تماشای بمباران غزه را هم ببینید

مانی ب نویسنده 4 دیواری  لینک اش را داده است..آخرزمان شده است

 خداوندا..

آدمیزاد می نشیند کشته شدن آدمیزاد دیگری را تماشا می کند احتمالا کیف

 هم می کنند.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 17:29 توسط ...




به آقای مهربان آب

سلام...رو سیاهم می دانم اما امشب را با خودم فکر کردم حق دارم

عرض ادبی داشته باشم به حکم این همه سال که اسمتان می آید و

حس کشنده ای تمام قلبم را فشار می دهد و همزمان یک لبخند

عمیق صورت ام را از اعتماد پر می کند...

می دانید آقا مدینه که رفته بودم از پشت پنجره های بقیع حس

می کردم خانم ام البنین را دل ام می خواهد پیدا کنم...یک جور

ناجوری حس می کردم صدای اش را هنوز می شنوم..فکر کنم

شما را صدا می زد آقا....

می دانید خوش به حال بچه های حرم که عمویی به خوبی

شما داشتند..خوش به حال کرب و بلا..خوش به حال آفتاب و

ماه و زمین و زمانه ای که شما را درک کردند...

می دانید آقا جان همیشه دلم برای آب می سوزد..مهریه

مادرتان خانم زهرا(س) بود و شما منت نخوردن را همیشه

بر دل اش گذاشتید...

به خدا رسیدنتان مبارک آقا...

پی نوشت:این بیرق علمداره هنوز رو زمین نیافتاده

*هر وقت دلم می گیرد این نوحه از محبوب ترین های من است.

بعدا نوشت:آیا یاری دهنده ای هست که مرا یاری کند؟ یک نوشته به

شدت صادقانه که خیلی دوست اش داشتم.

 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 19:6 توسط ... |




آزادی بیان...من در حال مشکل پیدا کردن بااین کلمه هستم...

آزادی بیان یعنی همه آزادیم در هر موردی اظهار نظر کنیم و نظرمان

هر چه می خواهد هم باشد..........

خانم توحید لو عزیز همیشه بترسیم از روزی که جای دیگری که نباید

ما را روی سرشان بگذارند و زبان به تعریف از ما باز کنند..حالا دیگر

به نظر شما فایده ای دارد که بگویید:

 اشتباه نکنید این نمد، برایتان کلاه بشو نیست!

روزگاری اصلاح طلبان شروع کردند به فریاد زدن که گفتگوی تمدن ها..

گفتگوی بین ملت ها و فرهنگ ها و در فاصله همان سالها آمریکا

که آن روزها گفتگوی تمدن های آنها را روی سرش گذاشته بود

همزمان به عراق و افغانستان حمله کرد و نشان داد اصلاحات

در خاورمیانه بزرگ و گفتگوی تمدن ها چقدر با هم هم محورند!

 به قول جناب حبیبی حالا اگر بیایید و بگویید آنها از مطلب شما سواستفاده

کرده اند دیگر خیلی دیر شده است...دیر شده است خانم توحید لو...

وزارت امور خارجه اسراییل به مطلب شما در مذمت حماس

لینک می دهد و شما توجیه می کنید...توجیه نکنید ...

با خودتان لحظه ای بنشینید و ببینید شما چه نوشتید که

قاتلان هر روزه بچه های غزه زبان به تمجید از مطلب شما

باز کردند...

اگر گفتگو با رژیم جانی مثل اسراییل روشنفکری است من احمق

ترین موجود روی کره زمین ام..اگر گمان می کنید اسلحه زمین

گذاشتن دردی از دردهای شصت ساله یک ملت کم می کند

من فقط متاسفم که امثال شما این قدر روشن اند!!!

سازش با رژیم غاصب هیچ معنایی ندارد...و نخواهد داشت هموطن اما

شما و امثال شما فکر می کنید حماس که در طول یک هفته

فقط چهار اسراییلی را به کشتن داد اسلحه ها را زمین بگذارد

اوضاع زمین و زمان و غزه درست می شود..

روزنامه‌ی اسرائیلی «هارتز» به ما یادآوری می‌کند:

"شش ماه پیش، اسرائیل درخواست آتش‌بس کرد و حماس هم با

آتش‌بس موافقت کرد. اما اسرائیل با حمله به تونل حماس در غزه،

 به طور یک‌جانبه آتش‌بس را نقض کرد و در همان حال از مصر خواست

 که به حماس فشار بیاورد تا آتش‌بس را ادامه دهد."

راستش خیلی ساده انگارانه است اگر فکر کنید که ما اوضاع دوروبرمان

را کنترل می کنیم..اگر حزب الله لبنان سر پا ایستاده است و نصرالله

استخوان در گلوی سران اسراییل است به هوشمندی و ذکاوت

این مرد بر می گردد که نیروهای مختلف لبنانی را دورهم جمع

کرده است ...اگر ما هنرمند بودیم که این همه مدت به لطف و مرحمت

گفتگوی تمدن ها از دو سمت مرزهای کشور با آمریکا هم مرز نبودیم!!

ساده نباشید و آب در آسیاب قاصب ترین رژیم دنیا نریزید...

پدران ما هم اگر اسلحه ها را زمین می گذاشتند امروز

جایی به نام ایران وجود نداشت احتمالا ما هم یک استانی

بودیم جز استان ها ی عراق....

پی نوشت:قلب درد گرفته ام از این همه بی نوایی.. 

پی نوشت 2:به همگان توصیه می شود این روزها بامدادی  را بخوانید.

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 11:36 توسط ... |




احساس ناگواری دارم..نمی دونم چه مرگم شده  اما یک جور غریبی

یک حس تنفری در من هست..دیشب از تلویزیون مراسم سال نو پخش میشد

آتش بازی ..مردم خوشحال..سی ان ان و بی بی سی مراسم را از سیدنی

از اوکلند.. همینطور شهر به شهر پخش می کردند و من در تمام مدت احساس

احمق بودن می کردم....دنیا با ما بازی می کند و ما هم به بازی های اش

خوب جواب می دهیم...تمام وقت فکر می کردم دوهزار و چهارصد نفر توی

پنج روز در غزه با خون کشیده شدند..دوهزار نفر آدمیزاد که تا ماه گذشته

عاشق بودند...مادر بودند...پدر بودند....یک عالمه جسد که تا ماه پیش

بچه بودند...

من یک جور ناجوری می فهمم که جنگ چه بلایی سر آدم ها می آورد...

بچگی ما دهه  شصتی ها توی جنگ گذشته است هر چند که من یکی

از آن دسته آدم هایی هستم که به خاطرش اصلا متاسف نیستم اما

می دانیم صدای آژیر قرمز یعنی چه..می دانیم چه بلای خانمان سوزی است

وقتی نمی دانی چند لحظه بعد زندگی چه شکلی می شود؟

من درست می دونم چه بلایی به سر آدم می آورد وقتی نمی تونی

فراموش کنی چه بلایی بر سر دوستانت یا خانواده ات آمده است..نمی تونی

 بفهمی چرا تو؟

فکر می کنم بچه های غزه بیست سال بعد چه شکلی می شوند..راجع به این

روزها چه طور فکر می کنند...آن هایی شان که زنده می مانند تا ابد با صدای

چه زجه هایی در سر باید بخوابند....باید صورت خونین چند نفر را همیشه با

 خودشان حمل کنند....

سال میلادی نو شده است و من دیشب به شدت دلم می خواست بدانم

مسیح(ع) اگر بود با این همه صلح و دوستی و برادری چه می کرد؟

اگر فکر می کنید اذیت می شوید این روزها من را نخوانید که ناجور بهم ریخته ام

و هیچ چیز دیگر جز زخم..خون..اشک...آتش روبروی چشمانم نیست...

پی نوشت:

این + را بخوانید و این + را ببینید(از رادیو زمانه!!) که زهرا خانم لینک اش را داده ..

بعدا نوشت: این روزها خواندن بامدادی کیف عمیقی از وبلاگستان فارسی

به من می دهد این   + پست محشرش را بخوانید.

بعدا نوشت 2:این سایت بایکوت را ببینید...وبلاگ برای خاطر کتاب ها

لینک اش را گذاشته بود...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 14:25 توسط ... |




می خواستم بیایم عکس هایی از کریسمس اینجا بگذارم.. رفتم فیلم

yes man و اعصابم از این همه با سیاست به گند کشیدن شخصیت

ایرانی لابه لای چیزهایی که اصلا ربط ندارد خرد شد و گفتم بیایم اینجا

بنویسم مرده شور هر چه روشنفکری آمریکایی را ببرد که توی یک فیلم

کمدی سایت فارسی همسریابی نشان می دهد و سردرش می نویسد

خوش آمدید و یک زن(مثلا ایرانی)کمی تاقسمتی عقب مانده هم نشان

می دهد که اسمش فرنوش است(شما را به خدا این ها احمق اند یا

ما را احمق فرض کرده اند)... که تا کامپوتر را روشن کردم خبر را دیدم

خدایا دویست و بیست نفر کشته در غزه توی یک روز..مگر می شود؟

مغزم سوت می کشد و حالم بهم می خورد!!!

به قول دکتر عباسی یک گوشه دنیا ناخن از دست یک یهودی کنده

شود تمام پیکره صهیونیست به فریاد در می آید ..آنوقت ما چه می کنیم

 دست روی دست می گذاریم و احتمالا می گوییم به ما چه؟

این ها آمار نیستند ها آدم اند..دویست و بیست نفر آدمیزاد

....که هیچ جرمی ندارند...

آنوقت اسماعیل هنیه به مصرالتماس می کند گذرگاه رفح را به روی

 مجروح ها ی غزه  باز کند....خوب شد شهید چمران نیست ببیند..

خدا رو شکر که امام موسی صدر زندانی است اگر هم زنده باشد

و خدا کند خبر دار نشود که این سرطان روز به روز بزرگ تر می شود

و شیوخ احمق عرب چشم های شان به دهن آمریکا و اسراییل است

مبادا تعطیلات کریسمس شان خراب شود...

نکبت دنیا را گرفته و ما با این همه مسلمانی مان مایه مباهاتیم  به خدا...

بعدا نوشت:همینطور از دیشب توی خبرهای غزه دست و پا می زنم و میانه

وب گردی ها لینک آدم های مختلف (که بیشترشان را خیلی دوست دارم

 و خیلی می خوانم)را به پاره خط های اینجا اضافه می کنم و بعد به یک نتیجه

 جالب می رسم آدم هایی که لینک شان دادم اغلب شان ایران نیستند...

مذهبی نما هم نیستند...

توی وبلاگ های شان ادعای دین هم ندارند(دقت کنید در وبلاگ های شان..

وگرنه بنده شناس دیگری است...)ولی همه شان از فجایع غزه به تب و تاب

 افتاده اند اما هر چه توی وبلاگ های بچه مذهبی ها بالا و پایین می روم

 هیچ خبری نیست...همینطوریم دیگر....دین همین هاست...

همین بی تفاوت نبودن ها...

کربلا این روزها خیلی نزدیک است اگر خوب ببینی...

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 17:3 توسط ... |




چه خبر؟

وبلاگ های از ما بهترون یک بازی راه انداخته بودند برای شب یلدا

با عنوان چه خبر؟خوب من هم دیدم عجب بازی خوبی گفتم بازی

کنم بلکه ما هم جز بزرگان قوم به حساب بیایم..دی:

عارضم که:

1.گوش شیطان کر در حال در جا زدن(بخوانید نوشتن)پایان نامه

فوق بیوتکنولوژی گیاهی ام هستم و زمان کم دارم و توقع ها بالاست

و همه می خواهند انشتین باشم و مثل غول چراغ جادو در حد یک چشمک

زدن جمع اش کنم و همین دیگر زمان کم دارم یعنی فقط تا دوازدهمین روز

بهمن باید تحویل اش بدهم.دکترا آن ور دنیا هم هی چشمک می زند

برای منی که حداکثر سر هفت هشت ماه جوش می آورم برای خانه رفتن

دارم به یک کار غیر ممکن فکر می کنم برنگشتن برای کلی مدت مثلا

چند سال...هر چه قدر این اروپایی هم مضحک اند در بورس وتحویل گرفتن

دانشجو و ژاپنی ها تنبل و سخت گیر در آن سر بلاد کفر در امریکا

هی آدم را خر می کنند و روی سرشان می گذارند...هنوز تصمیم

نگرفته ام  شاید ....

2.هیچ کس خاصی توی زندگی ام نیست و نمی خواهم که باشد

همینطور که هست از زندگی راضی ترم

3.تازگی ها از برگشتن به ایران می ترسم...دلیل اش نه خدای نکرده

اجتماعی است نه خانوادگی ..شخصی است...شاید به این کنج عزلت

خودم خیلی معتاد شده ام...زندگی ام برنامه ندارد و از این بی برنامه گی

لذت می برم...

4.دو سال و هفت ماه است که مالزی ام و دیگر از هر چه آب و هوای گرم

و استوایی بی زارم..وزنم از وقتی که اینجا آمده ام بی شکل وحشتناکی

افت کرده است و دلیل اش هیچ چیزی جز تک وعده ای یا حداکثر دو وعده ای

بودن نیست.!

5.به شیوه احمقانه ای دلم می خواهد روزنامه نگار باشم دلیل اش هم

عشق بی پایانم به سیاست و نوشتن است..اما هنوز که فرصت اش دست

نداده شاید این بار که برگشتم ایران ...

6.اعتراف می کنم که به اینترنت معتادم و از این اعتیاد اصلا ناراحت نیستم

به جز مواقعی اورژانس مثل حالا...

دعوت می کنم از پیچک سر به هوا و دوست جان و نون اول نامه و باران و

آقای سعید و جناب معماریان(که امروز مبارک اش باشدو انشاالله از این

گوشه نشینی در بیاید) و  بهار جان(که این همه دلش بارانی است)...

پی نوشت:من فقط فکر کردم چه کسانی با خطوط وبلاگ نویسی شان این

 جور نوشتن جور است و گرنه دلیل دیگری در کار نبود و همه لینکدونی

 دعوت اید.

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 13:4 توسط ... |




هر چه قدر که فکر می کنم می بینم تو  را اولین بار نزدیک ورودی

اصلی دانشگاه کنار دکه نگهبانی دیدم..مانتو خاکستری بلند ی که فیت

تنت بود را پوشیده بودی با صندل باز مشکی ..یکدفعه به ذهنم رسید

چه خوش تیپ...!

از همان روزها بود که دست نوشته ها تو دادی خوندم و من شیفته ذهن

خلاق ات شدم ..عاشق اینکه می شه از هر دری باهات حرف زد و

هیچ وقت توی چشمهای مهربون روشن ات ندید که داری فکر می کنی

چه احمقانه!

عاشق اینکه بلدی یه وقت هایی آدم باید به دوست اش هم سخت

بگیره یا سرسری از هر احساسی نگذره...!

من دارم روز شماری می کنم که برگردم ایران و بیام با هم رو صندلی های

سنگی خوابگاه ات بشینیم و چای و کیک بخوریم و من بیافتم روی دنده

پرحرفی و بعد که به خودم بیام ببینم وای خدایا تو واقعا داری گوش می دی!

دوست دارم برگردم روی اون تاب با هم بشینیم و توی سرمای تهران فیریز

بشیم و صدای قهقه هامون به آسمون برسه...

یادت میاد می گفتم بیا تهرون با هم می ریم همه جاهایی که آرزو داریم

با هم بریم..می ریم موزه..سینما..تئاتر شهر...اصلا چرا جای خاصی بریم

از یه خیابونی شروع می کنیم به راه رفتن ..به زیر پاهامون خیره می شیم

و آروم حرف می زنیم و تو هیچ وقت نمی گی خسته نشدی؟برگردیم؟

خدایا چقدر دلم برای ات تنگ شده  دختر...

دلم برای تولد های توی پیتزا پیتزا هم تنگ شده است..برای کادو دادن ها

برای باهم خندیدن ها..برای با هم بودن ها...

رفیق خودت هم می دانی دعوا می کنیم...قهر می کنیم ...شده حتی

حرص همدیگر را هم در بیاوریم اما من یکی را از در بیرون کنی از پنجره

بر می گردم..این که گفتم از ان حرف های سخت است برای من اما

وقتی داشتم برای تو می نوشتم دیدم بدیهی ترین قانون دنیا است.

خودت هم می دانی قابلیت های حسادت ام(سخیف است می دانم اما

چاره چیست؟)چقدر بالاست...قول بده همشه همین طور باشی...

دوستت دارم و تولدت مبارک رفیق عزیز

*خودم هم می دانم ایده دزدی کرده ام از تو...چه کنم اما که دلم

می خواست برات همه اینها رو بنویسم. 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 10:55 توسط ... |




جناب مستطاب پیچک سر به هوا من را به نوشتن از ترس هایم فراخواندند!!!!

وقتی می خواستم شروع کنم دیدم از بزرگترین چیزی که می ترسم نوشتن از

ترس هایم است....!

اما اگر از خورده ریزه های ترس های من بخواهید:

معمولی ترین اش مارمولک فوبیا(اسم اش این می شود؟)است..اینجا هم

نزدیک استوا و به خواست خدا مملکت مارمولک ها...منزل قبلی که بودیم

دوست جان مان به کرات شاهد گریه های هیستریک من از ترس مارمولک

 بودند.

بعد اعتراف می کنم که از خودم هم می ترسم وقت هایی که عصبانی

می شوم یا یک دفعه بی دلیل یا با دلیل سخت می شوم و از جواب ندادن به

سوال های دوستانه احساس آرامش می کنم.

از اینکه دوستم نداشته باشند هم می ترسم..از اینکه دوستانم را به بهانه های

مسخره ای مثل ازدواج از دست بدهم می ترسم(منتها این ترسم دیگر

بی فایده است..یکی یکی ازدواج می کنند و روابط شان هم از دست می رود)

از ترس های واقعی هم آنقدر می ترسم که جرات نوشتن شان را  ندارم.

پی نوشت:

این قالب جدید را که ملاحظه می کنید کار هنر و ذوق اصفهانی جناب

مجد نویسنده وبلاگ جایی برای بودن است...خواستم توی همین

جملات کوتاه بگویم حوصله و صبر شما برای انجام این کار من را

شرمنده کرد امیدوارم جایی دیگر توی این دنیای کوچک

روزی که خیلی دل تان یک کمک بی دلیل می خواهد

کسی یک لطف بی منت در حق تان روا دارد.

*پاره خط های اینجا را هم راستی بخوانید!

*هر کسی هم دوست دارد از ترس های اش بنویسد.

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 19:43 توسط ... |













كنسرت سنتی آوای دوست
از من ایشان را هزاران یاد باد
خارج نشین شدن؟
كناره‌گيري مصطفي مستور از جايزه‌ي جلال و كتاب سال
برای ضرغامی و صداوسیمایش
دست نگهدار دوست من !
درانجمن قلم چه گذشت ؟
محمد مطهری: کاش دشمن را زودتر شاد کرده بوديم
مادرانه !
کجا می‌شینید؟
خبر
مسأله این است؟!
شناخت خواهرکی
آنها واقعا چند نفرند؟
جایی میان لبخند و خون


Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.