|
|
||
|
تنها هوشیارانند که میدانند هیچ نمیدانند خط آنلاين . . . سر خط . . . خطوط . . . |
||
|
|
یلدا چه صیغه ای است نمی فهمم!بی تو تمام زندگی ام یلداست
وقتی شبیه شب پره ها از روز از هر چه روشنی است گریزانم. *فاطمه حق وردیان (من زندان توام یونس) پی نوشت:خیلی هم یلدای غمگینی نبود...حافظ داشت و هندوانه بی مزه اینجا و آجیل شب یلدای از ایران رسیده و مهمان عزیز...تنها عضو غریب گرمای دیوانه کننده هوا بود در آغاز زمستان و من که یک چیز غریبی را ته ته های دلم می کشیدم و هی سعی می کردم نبینمش!
+
نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 22:41 توسط ...
|
پدر من از آن عشق ماشین های اساسی است..البته اگر فرقش را با ماشین
باز بدانید چیست؟ ماشین باز ها معمولا یک پول با حال زیاد باد آورده ای دارند که هی خرج ماشین هایی می کنندکه مردم هاج و واج بمانند (این می تواند شامل نوع انتخاب ماشین تا عجیب غریب بودن اش تا بگیریم نایاب بودنش بشود که این هم خودش یک جور شعور بالایی می طلبد که با عرض پوزش معمولا همه آنهایی که پول زیاد دارند از داشتنش محروم اند....) عشق ماشین ها فرقی نمی کند چه ماشینی داشته باشند عاشق اش هستند.. یک وقتی پدرم یک ایسوزو آبی ژاپنی عروسک داشت...مثل همه ماشین های پدرم برق می زد و یک خال روی اش نبود....من دوست اش داشتم مثل همه ماشین هایی که توی این سالها پدرم داشت....
پدرم ماشین دوست دارد فرقی هم نمی کند چه ماشینی داشته باشند..با ماشین حال می کنند ...روی ماشین شان اسم می گذارند...گاهی جای اش برای مان حرف هم می زنند... این چند سال اخیر که من اینجا مشغول درس خواندن بودم پدرم خاکستری را خرید... خاکستری رنگ اش خوشگل است و صدایی که دارد هم یک جور بامزه ای است بماند که کلی نظرات بامزه دارد که اینجا جای اعتراف کردن اش نیست و هر وقت لج مامان را در می آورد مامان یک لگد کوچکی روانه ی لاستیک و قالپاق های همیشه براق اش می کند... من خاکستری را خیلی نمی شناسم...چون خیلی ازش خاطره ندارم...خیلی سفر های طولانی با هاش نرفتم....خیلی نمی شناسمش.... یک وقتی بابا یک بنز قدیمی سرپا داشت..باید بنز سوار شده باشی تا بفهمی مزه سواری اش را هیچ ماشینی ندارد...کلی سفر با هم رفتیم کرمانشاه...سنندج...کلی دوست اش داشتم... چند سال پیش ها یک داستانی را می خواندم در کتاب سوپ جوجه برای روح ...داستان پدر فقیری بود که برای پسرش کوکاکولا می خرید که تشتک های طلایی داشت و پسرک عاشق جمع کردن این تشتک ها بود...وقتی پدر پیر شد و پسر هم مردی شد برای خودش یک وانت ی که سالهاپدرش آرزوی اش را داشت برای پدر خرید و روی فرمان تشتک های کوکاکولا را چسباند و پدر تمام مدت در اوج خوشحال شدن از هدیه پسرش فکر می کرد داستان این تشتک های طلایی روی فرمان چیست.... کاش می دونستی چقدر آرزو دارم یک روزی اونقدر پول داشته باشم که عروسک ترین ماشین سال رو برات بخرم بابا....
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 20:20 توسط ...
|
به نحو حیرت آوری خسته ام و دیوانه شده ام از دست و پا زدن توی مقاله ها
و تز ها و .... دیوانه شده ام و به نحو احمقانه ای همه را می توانم از خودم برنجانم و بشوم همان آدمی که همیشه از آن فراری ام اما شده ام چون دارم دست و پا می زنم ... پی نوشت: نگو که باز فراموش می کنم یک روز تمام رفتن و برگشتن و نیامدن ات... می دانی دیگر قبل از این خط چه بود....من هم شده ام همان که تو گفتی.... *فاطمه حق وردیان..من زندان توام یونس
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 22:32 توسط ...
|
به غزه به رام الله به بیت المقدس و به همه آنهایی که هنوز و همیشه فکر می کنند چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است!!! سعاد امیری یک خانم فلسطینی است با مدرک دکترای معماری که همراه شوهرش و مادر شوهرش در رام الله بین سالهای 2003_1982 زندگی می کرده(یعنی الان نمی دونم کجاست) و شرح خاطرات اش را در این سالها از رام الله اشغال شده در کتابی به نام شارون و مادر شوهرم نوشته که یک ترجمه ی کوتاه آن به نام کاپوچینو در رام الله در ایران منتشر شده است (شاید اصل کتاب هم ترجمه شده باشد ولی من نمی دانم) توی این روزها دلم خواسته یک قسمتی از یکی از خاطرات این خانم را اینجا بنویسم... فوریه 1991 سعاد همراه با شوهرش(سلیم) و دخترخاله شوهرش(ورا)ده دقیقه بعد از ساعت حکومت نظامی به خانه برمی گردند..به یک ماشین گشت اسراییلی برخورد می کنند و از ماشین باید پیاده شوند اما سعاد در صندلی عقب گیر می افتد و دستش به اهرم دستگیره نمی رسد.. سربازها به او اجازه می دهند همانجا در ماشین بماند...در صندوق عقب ماشین بسته های خوراکی خریدهای مادر شوهر سعاد است...سربازها از سلیم می خواهند خریدها را از ماشین خارج کند..
با لحنی پرافاده که معمولا سربازهای اسراییلی در خطاب فلسطینی ها بخصوص زن ها به کار می برند گفت:حاجیه همون جا که هستی بمون... سربازهای اسراییلی باید یک چیزی را کنار خیلی چیزهای دیگر یاد بگیرند و آن این که هیچ وقت از کلمه حاجیه استفاده نکنند چون رنج شرایط اشغال را دوچندان می کند.... سرباز باز هم با نوک لوله تفنگ داخل صندوق خالی را می گشت...سرم را صدو هشتاد درجه چرخاندم و مثل جغد زل زدم به او...آن قدر عصبانی بودم که هیچ چیز برایم مهم نبود... سرباز اعتراض کرد که چرا زل زدی به من..با قیافه ای بی روح همانطور به چشمانش خیره ماندم. سربازکه خیلی زود جوش آورده بود داد زد به من نگاه نکن. با خودم گفتم :آشغال!ببین چه طوری با یک زل زدن از کوره در می روی.نمی دانم اگر به اندازه من اینهمه سال در اشغال زندگی کرده بودی یا شب و روز همه حقوقت حتی حق خرید کردنت نادیده گرفته می شد یا اگر روستایت را با بولدوزر ویران می کردند یا خانه ات خراب شده بود یا خواهرت نمی توانست به مدرسه اش برود یا مادرت مجبور بود در یک ایست و بازرسی زایمان کند یا اگر ظل گرمای تابستان مجبور بودی برای مجوز کار روزها در صف بیاستی یانمی تونستی به عزیزت در بیت المقدس شرقی برسی ...آنوقت چه می کردی؟بایک نگاه کنترلت را از دست می دادی!
سرباز عصبانی تکرار کرد:شنیدی چی گفتم؟ جوان!من نه کر هستم نه کور و نه لال.من فقط مثل بقیه فلسطینی ها یاد گرفته ام هربار با یکی از شما ها در شهر..خیابان...اتاق نشیمن و حتی در اتاق خوابمان روبه رو می شوم چه طور خودم را به کری بزنم..چه طور کور به نظر برسم و چطور وانمود کنم لال هستم. می خواهی بدانی چه احساسی داشتم روزی که یکی از هم قطارهای تو در ایست و بازرسی به آن پیرمرد فحش می داد و من خودم را به کری زدم؟می خواهی بدانی چه احساسی داشتم روزی که سر راه دانشگاه دوستان تو دانشجو های من را می زدند و من خودم را به کوری زدم؟ حالا می فهمی چرا بیشتر عمرمان خودمان را به کری و کوری و لالی می زنیم؟حالا می فهمی در هر روز و هر ساعت و هر دقیقه و هر ثانیه ای که شما حقوق ما را زیر پا می گذارید اگر مثل آدمهای عادی برخورد می کردیم چه می شد؟می فهمی چه اراده و چه احساس حقارتی لازم بود تا باد بگیریم که نشنویم..نبینیم و حرف نزنیم... به همین دلیل است که هر ده بیست سال یک بارکه تصمیم می گیریم ببینیم بشنویم و یا حرف بزنیم تمام دنیا شگفت زده می شود..." پی نوشت: من هیچ وقت نفهمیدم اسراییلی ها چه طور این قهوه آشغال را می خورند..می گفتند چون در ارتش وقتی برای جوشاندن قهوه و آب با هم ندارند فقط آب گرم را روی دانه های قهوه می ریزند و این گل را می خورند البته که وقت ندارند چون بیست و چهار ساعت روز را به عذاب دادن ما می گذرانند.. ایتالیایی ها..ترک ها و فرانسوی ها را ببین..همه آنها از وقتی فهمیدند بدون اشغال سرزمین دیگران هم می شود زندگی خوبی داشت..قهوه های خوبی دارند. *سعاد امیری..کاپوچینو در رام الله
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 11:11 توسط ...
|
خوب ما بعضی ها را خیلی تحسین می کنیم ..یعنی شخصیت مان کلا یک جور عجیب غریبی
است که هی آدمیزاد و شخصیت داستانی و شخصیت سینمایی و موسیقی و آفتاب کج تابیده روی یک کالسکه مشکی و چیدمان قفسه کتابخانه ی خانه مردم به چشم مان می آید... مثلا وقتی یک کسی بلد باشد وقتی حسابی تعجب کرد چشمان اش را توی یک مسیر خیره کننده ای بچرخاند و مستقیم توی صورت ات خیره شود و نفس اش را آرام از بینی بیرون بدهد و از این حرف ها دیگر.... خواستیم بگوییم ما خیلی متعلقات تحسین کننده شب تا صبح کشف می کنیم... حالا دوست داریم اینجا را تحسین کنیم به خاطر حسن انتخاب موسیقی وبلاگ شان... به خاطر اینکه یاد ما دادند موسیقی خوب در وبلاگ می تواند چیزی متفاوت باشد نه از آن دستی که روی خط اعصاب نازک روان ملت پیاده روی می کند.... راستی موسیقی وبلاگ اش شما را یادچی می اندازد؟توی همان خاطره های قدیمی خاک گرفته بگردید پیدای اش می کنید.... خوب حالا کسی می داند موسیقی کدام نوستالژی قدیمی است؟ پی نوشت: If I were a nobleman I'd bring you six carriages If I were the emperor I'd build you six palaces But I am a simple man, a poor common farmer Too-ra-lee, too-ra-lie, all I can share
بعدا نوشت:سریال در برابر باد بود...یادتون هست؟
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 18:57 توسط ...
|
*از اونجایی که من دنبال یکی می گردم وبلاگ برام طراحی کنه و این ور دنیا غریب افتادم و هیچ
کس رو هم نمی شناسم و خسته شدم از بس این قالب وبلاگ رو نتونستم راضی کنم که یک مدلی رضایت بده من هم بتونم خواندنی های دوست داشتنی ام را با ملت تقسیم کنم و خسته شدم و همین... آق بهمن یکی از دوست داشتنی های این دنیای مجازی من است...خیلی وقت است که می خوانمش اما فقط یک بار برای اش کامنت گذاشته ام چرا هم ندارد ....خیلی وقت است که می خوانمش اما از دیروز ناجور فهمیدم چقدر وبلاگ پرو پیمانی دارد.... توی کتابخانه دانشگاه تمام تلاش را برای شنیدن یک سری موسیقی درست درمان انجام دادم و به هیچ کجا هم نرسیدم تا اینکه فکر کردم می روم توی وبلاگ جناب بهمن خان و در نوشته های موسیقی ای اش جستجو می کنم....محشر کلمه کوچکی برای این همه گوش گرفتنی های رنگارنگ بود... انقدر کیف دارد که یک آدم خوش سلیقه ای موسیقی خوب بفهمد و تو هم انگار داری توی سلکش های موسیقی کسی سرک می کشی و هی از این فضولی لذت بخش کیف کور می شوی... از تیتر زدن های اش هم ذوق مرگ می شوم...فوتبال چی؟موسیقی چی؟کتاب چی؟ جدید ترین اش هم فیلم خیلی کوتاه چی؟ شاید وبلاگ بهمن دارالشفاهی برای من دورافتاده که حوصله خبر خواندن را دیگر بعد از سه سال ندارم شنیدن نظرات آدمهایی است که باید شنید و من از شنیدن اش راضی ام.... فکر می کنم این دنیای کوچکی است که به همه ما فرصت داده دوروبرمان را خوب ببنیم پس چرا چشم های مان این همه بسته است... این دنیای مجازی باید یادمان بدهد تفاوت های تفکری مان را باید بادیگران بپذیریم ...بپذیریم که اعتقاد داشتن به چیزی که برای شما مثل یک تکه سنگ واقعیت دارد چیزی نیست که توی ذهن همه اتفاق افتاده باشد....چرا فرصت به این بی نظیری را باید با خواندن نوشته هایی دیگرانی که اینقدر شبیه ما هستند که انگار داری توی کله خودت چرخ و فلک می زنی از خودت دریغ کنی.... پی نوشت:نوشته های این فرمی کامنت ندارد دیگر...چون همین است که هست چه خوشتان بیاید چه کلی از ما بدتان بیاید.....
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 15:49 توسط ...
یک جورهایی به مادرم حسودی ام می شود...خیلی خوب بچه تربیت کرده...از خودم تعریف
نمی کنم ها..اشتباه نکنید...بچه ی خوب تربیت کرده..یک آدمی را برای اینکه فرزند حرف گوش کنی باشد خوب بار آورده... امروز به دوست جان ام گفتم:ما 50 سالمان هم اگر بشود حتما زنگ می زنیم ازشان کسب اجازه می کنیم برای هر کاری...می شود اینجا بروم...می شود این کار را انجام بدهم...می شود با این آقاهه حرف بزنم...می شود... شاید من خیلی دارم شورش می کنم اما حقیقت این است که خیلی برای ام مهم است که نظرشان چی هست و این روزها مامان ها هم اساسی سیاست مدار شده اند و مستقیم نمی گویند وای اگر فلان تصمیم ازت سر بزند ما روترش می کنیم...یک جور می پیچانند که یک حس توام با عذاب وجدان پیدا کنی و بعد هم نفهمی از کجا خورده ای...من خودم که اینطورم... سر همین موضوع پست پایین با مامان حرف می زدم..عکس العمل شان محشر بود یعنی خودم هم باورم نمی شد که اینقدر بامزه بشود نظرشان را بگویند... فکر کنید اولش گفتند دخترم زندگی تواست ما هرجور تو راحتی راحتیم...بعد که من دلایل ام را برای رد قضیه گفتم..گفتند آفرین..حقا که دختر خودمی..آفرین که اینقدر عاقلی... حالا فکر کنید من همه آن ها را گفته بودم که یکی به من بگه یکمی فرصت بده عزیزم دخترم... اینقدر زود سر مردم را به طاق نکوب.... خداوکیلی من که گمان می کنم اگر یک روزی بچه دار شوم حتما یک بچه ی می شود که از پنج سالگی مهد کودک اش را هم خودش انتخاب کند...امروز نهار این باشد این نباشد... اسباب بازی بچه همسایه را باید ساعت پنج داشته باشد... این ها را هم شورگفتم چون من احتمالا از آن مادرهای سخت گیر می شوم....به قیافه من اصلا مادر بچه لوس کن می آید؟.... شما قبول ندارید هر کسی سخت تر زندگی کند آدم بهتری از آب در می آید ...هیچ موفقیتی پشت درهای رفاه نخوابیده است.... *با احترام به آن جناب کشتی گیر دوست داشتنی که یک روزی این افاضات ازش سر زده بود.... حالا این ها که گفتم چه ربطی به هم دارد خودم هم نمی دانم... فقط شاید می دانم با همه غرغر هایی که می زنم خوشبخت ام که کسانی هستند که بیش تر از چشم ام بهشان اعتماد دارم و هر چه بگویند چشم بسته اما با غر انجام می دهم..... پی نوشت:توی یک آهنگی گیر کرده ام......توی چشم های تو اما نه.....
+
نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 22:20 توسط ...
|
مگر مادر طبیعت هر چند وقت یک بار سرنوشت را جلوی پاهای آدمیزاد یک جوری قرار می دهد که یک نفر پیدا شود مثل خود آدم خل و چل (اصطلاح خودت است..به من چه)باشد و از هر راه و بیراهی بشود حرف بزند و خسته ات نشود...دوست داشته باشی ساعت ها تمام نشود و فقط حرف بزنی و هی خوشحال شوی که یک مردی پیدا شد که لازم نباشد همه چیز را برای اش توضیح داد...که وقتی بگویی زبان بی کلام دنیا مثل برق گرفته ها توی صورت ات مات نشود و احتمالا توی دلش نگوید :عحب دیوانه ای.... گاهی باورش مشکل است اما یک وقت هایی یک کسی پیدا می شود که می تواند حدس بزند جامدادیی که هرگز ندیده است چه شکلی است...یا بفهمد توی مسنجر لیست ات ادد اش کردی چون همیشه آف لاین هستی و اینطوری هیچ کس نمی فهمد هستی یا نه...یا بفهمد دست های گره کرده یعنی چه...یا صدای محکم زیپ کیفی که حالا کشیدی یعنی بفهم می خواهم بروم.... امروز یک هفته است که پسرک(می گویم پسرک که یادم باشد دوسالی از من کوچکتر است ) را می شناسم و از قابلیت های اش شگفت زده ام اینقدر که دیگر نمی خواهم دور و برم باشد... اینقدر که نمی خواهم ساعت ها و دقیقه ها را توی دلگرمی پیدا کردن یک کسی بی نهایت شبیه خودم بگذرانم ....گفتی:نترسم چون حداقل شرایط لازم را برای آوردن عشق وسط رابطه به این قشنگی نداریم و فکر کنم تو هم صدای حسرت من را شنیدی...مگر چند بار می شود آدم یک کسی را پیدا کند که......... بعدازظهر وحشتناکی بود در عین محشر بودن...نشسته بودم و سعی می کردم پشت جمله های احمقانه پنهان شوم و نگویم ترسیده ام اینقدر توی این ارتباط رویایی غرق شوم که نتوانم... و نمی توانم...جواب صریحی ندادم اما روشن است دیگر...نمی توانم...و می گذارم یک رابطه ای بعد یک هفته بمیرد وقتی دو تا آدم را دست سرنوشت اینطوری جلوی هم قرار می دهد که نمی دانند از کجای آسمان پرت شده اند وسط زندگی همدیگر....... سپاسگزارم که آمدی و حالی ام کردی دوره مردهایی شبیه تو اینقدر ها هم که فکر می کردم نگذشته است و شما جزیی از تاریخ از دست رفته دنیا نیستید.... تمام احساس گنگ و بی سر و ته امروزم را این آهنگ یک نوای بی نظیری بخشید... *باتشکر از همون آدمی که این آهنگ را آپلود کرد.... و با تشکر از چرک نویس که این آهنگ را اول در وبلاگ اش گوش دادم.... پی نوشت:قول بده هیچ وقت اینجا را پیدا نمی کنی و این ها را نمی خوانی...خیلی سعی کردم نفهمی چقدر درگیرم کردی... بعدا نوشت:سخت ام هست اما دارم تیر خلاص را به خودم دوباره شلیک می کنم ...خوبی اش این است که اینقدر آبدیده شده ام که زود جلوی سد شکسته را می گیرم...به من افتخار کن... شاگرد خوب که می گویند یعنی من...
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 21:12 توسط ...
|
چقدر خوشحالم که توی عصر بی تکنولوژی بی امکانات کودکی ام گذشت..توی عصری که یکی
دو تا کارتون خاک گرفته بعدازظهر های تلویزیون غنیمت بود...جای پدر مادر های مان که بودم احتمالا از خوشحالی بال در می آوردم...اصلا تکنولوژی با بچه بودن ..بچه گانه زندگی کردن هیچ مناسبتی ندارد....فکر کنید چقدر نسل خوشبختی هستیم ما که کلی خاطره مشترک داریم از اول مهرماه و از بازم مدرسه ام دیر شد ها...از هادی و هدی و آق بابا...از ممل(دختر ها بیشتر می فهمندش)...از مدرسه موشها ...از خونه مادربزرگه....از آقای حکایتی(مدتهاست دوست دارم یک بار دیگر بنشینم و آقای حکایتی برای من قصه بخواند)..چاق و لاغر...یادتان هست دهه فجر که می شده یک تله فیلم یا شاید هم سریال بود(درست یادم نیست)می داد که احمد آقالو (که تازگی ها به رحمت خداوند رفته)نقش یک مدیر یک مسافرخانه را داشت که در آن یک مبارز زمان انقلاب را پنهان کرده بودند...یا نمی دانم یادتان هست ابوالفضل سپهر(که او هم چند سالی می شود مهمان خداست) نقش آن پسر نوجوان مکانیک را توی یکی از سریال های خاک گرفته آن وقت ها بازی می کرد....من خودم را می گویم خوشبخت بودم که اینهمه خاله و عمو را نمی بایست توی برنامه های کودک تحمل کنم...اینقدر اقبال داشتم که ایرج طهماسب آقای مجریه باشد....نه؟
خداوکیلی شما دلتان می خواست صبح تا صبح و عصر شش تا خاله نرگس و خاله دردونه و چه می دونم عمو های رنگارنگ را تماشا می کردید....؟! شما دلتان می خواست این دوره زمانه بچه بودید و کارتون های فضایی تلویزیون را تماشا می کردید؟هیچ ربطی هم به ایران ندارد که همه جای دنیا این مزخرفات را تحویل بچه ها می دهند... راستش همه این ها را نوشتم که بگویم دیروز انیمشن جدید IGOR را دیدم..با آن طراحی مسخره و وحشتناک که مثلا برای بچه ها ساخته شده بود و من آدم بزرگ را می ترساند... راستش بچه ها به نظر نمی رسید خیلی هم ترسیده باشند شاید چون هر روز وحشتناک تر از این ها را به خوردشان می دهند اما من ترسیدم از نسلی که آینده دنیا را باید به دست بگیرد و از کارتون های هیولایی و شیطانی نمی ترسد..ترسیدم... دیالوگ های این انیمیشن که جدا شاهکار بود...هر چند که آخرش خیلی سعی کرده بود پیام اخلاقی صادر کند و همه ما را به راه راست بخواند اما مگر می شود نفهمی که به سادگی هر چه تمام در گوش کودک خردسالی می خوانند:I create a life...یعنی خیلی ساده است موجود حقیری هم چون IGOR (که در واقع خدمت کار دانشمند دیوانه ای هست که می خواهد هیولا(در واقع شیطان) ایجاد کند)هم می تواند زندگی بسازد.... دنیای بدی شده است..هر مزخرفی را به راحتی آب خوردن تحویل مان می دهند.... *منبع عکس هادی و هدی
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 21:31 توسط ...
|
1.ده سال یک آهنگ ژاپنی را زمزمه می کردم و با تمام عشقی که به این زبان شیرین
دوست داشتنی داشتم و دارم تمام سعی ام را در درست خواندن اش خرج می کردم....یادم هست همان وقت ها از فاطمه دوست دورگه ژاپنی ـ ایرانی ام پرسیده بودم که معنی شعر اش چیست اما دروغ چرا یک کلمه اش هم یادم نمانده بود...اما با همه لذت زمزمه اش می کردم.... حالا به لطف یوتیوپ با زیرنویس انگلیسی می بینم اش و هی حس می کنم انگار همه این سالها هم همین ها را می فهمیدم..... anata wa doko ni irun darou itsuka dareka to mata koi ni ochitemo با تشکر از Utada Hikaru که با خواندن این آهنگ تمام روزهای تقسیم نشدنی را با من قسمت کرد. 2.واقعا دانشگاه های آلمان بابت این سایت های مسخره شان باید خجالت بکشند....صفحه اول سایت انگلیسی می شود..بعد که می روی توی دانشکده ها زبان صفحه آلمانی است و هیچ مدل هم عوض نمی شود...خب جان من این همه تلاش برای اینکه بگویید آلمانی بلد نیستید روی ما حساب نکنید....آخر چرا؟ 3.دیروز رفته بودم کنسولگری انگلستان کبیر صغیربرای سوال از زمان امتحانهای ایلتس...جماعت بود که از در و دیوار بالا می رفت... دخترک مسخره هندی خوب شد که مال وسط لندن نبود و گرنه چه اخلاقی می خواست تحویل ما بدهد....عزیزم دخترم جانم.....شما معیار تعیین سطح زبان ملت نیستی... * می خواهم این دلهره پنهان زیر پوست ام خودش را خفه کند و برای همین این ها را نوشتم.... *جناب معماریان سرریز کردن جماعت هم هنر می خواهد قربان ..ممنون پی نوشت :گاهی مسخره می شویم و کارهایی می کنیم که برای دیگران خنده دار و مضحک و دست نیافتنی است..همین هاست که ارزش دارد.....منتظرت می مانم ..یک ماه که سهل است تو جان بخواه.
+
نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 19:31 توسط ...
|
|
|
|
Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:. |