تبليغاتX
نقطه سر خط
 


تنها هوشیارانند که می‌دانند
هیچ نمی‌دانند


خط آن‌لاين . . .
سر خط . . .
خطوط . . .














 تنها ترین تولد عمرم را امروز پشت سر می گذارم...باورتان بشود یا نشود من امروز هیچ کس را

نداشتم چشم در چشم تولدم را تبریک بگوید...اما ناراحت نیستم فکر اش را که می کنم می بینم

اگر آدم چند سال قبل بودم با این همه خودشیفتگی آبانی که دارم و این که این روز اینهمه برایم روز

مهمی است حتما چند تنی آب غوره می گرفتم اما حالا تلخ شده ام و پوست ام ناجور کلفت شده

است و انگاری خیلی خداوند خواسته است که بزرگ بشوم.....بنابراین بی خیال همه دنیا امروز را

تعطیل اعلام کردم و خودم را به یک صبحانه شکلاتی محشر و یک ناهار ویژه خوشگل تر دعوت کردم...

 

*گارسون بنده خدا هم که فکر کنم از تنهایی من کلی شوکه شده بود..پیشنهاد کرد روزنامه بیاورد تا

سرگرم شوم...(خنده دار نیست...)

سینما رفتم و زردترین و شادترین فیلم روی پرده را نوش جان کردم و راستش را بخواهید بی خودی

هی به صفحه سینما لبخند زدم و از این که فیلم به این شادی را فقط برای چهار نفر اکران کردند

هی خوشحال شدم و اختصاصی بودن سینما را به تولد خودم ربط دادم(زرد یا غیرزرد High school

musical از آن دست فیلم هایی بود که فقط می توانستم به مناسبت بزرگ داشت تولد خودم ببینم)

                                                            

*دوست جان مان و بقیه دوست های نزدیک رفته اند سمینار...هر چند که دوست جان ما از آن 

دست آدم هایی است که هیچ وقت یادش نمی رود کسی را باید خوشحال کرد به همین مناسبت

 شب قبل از پروازش برای ما کلی تولد تولد راه انداخت....

*این رو نازنین نگار برای تولد پارسال ما نوشته بود...خیلی دوستش دارم اینقدر که هنوز هم گاهی

می روم می خوانمش...مدام فکر می کردم امسال چطور می خواهد من را شوکه کند...که دیدم

این دوست ما آخر خلاقیت است....خلاصه این را هم امسال برای ما نوشته است...

*کلا اخلاق ندارم پس کامنت های تولد مبارک خرج من نکنید به جای اش دوست دارم یک بازی

راه بیاندازم البته با ایده گرفتن از یکی از پست های این خانم...دلمان می خواهد بدانیم شما

فکر می کنید نویسنده نقطه سرخط چه جور شخصیتی است؟

اگر من را می شناسید یا دوست وبلاگی شده ایم باهم فکر می کنم بیشتر بتوانید من را نقد کنید..

پی نوشت:چقدر به خودم امید بدهم که می بخشی که اینقدر مهربانی که این همه نافرمانی

من به چشم نمی آید....مخلصیم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 18:49 توسط ... |




چند روز پیش بود که این پست جناب مهاجرانی را می خواندم و پرت شدم عقب ....ناخودآگاه

پرت شدم به خیلی سال پیش....

مدتهاست که به این نتیجه رسیده ام که ذهنیت خاکستری عجیبی نسبت به این مرد دارم...

جوان تر که بودم فکر کنم مثلا هفده یا حتی هجده ساله بی اغراق و بی رودربایستی دوست اش

داشتم...مثل رویایی بود که خوب شروع می شد اما می رفت که هپی اند نشود اما....

دست نوشته های اش و مصاحبه و کلی چیز دیگر باعث شده بود یک نگاه خیلی روشنی به این آدم

داشته باشم...تا روزی که من دانش آموز پیش دانشگاهی بودم در مدرسه ایرانی های توکیو در ژاپن

و آقای مهاجرانی هم با یک گروه دیپلماتیک به ژاپن سفر کرده بود...خانم آقای سفیر هم یک

مراسم گفتگو و دیدار ترتیب داد فقط برای خانم های سفارت(خانم هایی که همسران شان دیپلمات

های ایران بودند در ژاپن)...جالب ماجرا اینجا بود که خانم سفیر از مادرم خواست تا به عنوان

تنها دختر جوان من هم توی این مراسم شرکت کنم...(همه این توضیحات اضافی بود اما از آنجا

که شما ید قدرتمندی در متهم کردن بنده به مبهم نویسی دارید مجبورید این ها را هم بخوانید)

از حاشیه ها که بگذریم(مثل این که خانم سفیر جلوی آقای مهاجرانی کم آورده بود و نمی دانست

چی بپرسد و هی به من اشاره می کرد که یک حرفی بزن و من هم صم بکم نشسته بودم و

به روی مبارک نمی آوردم)..جلسه که تمام شد دیدم شیفته اش شده ام...چاره ای هم نبود

آن موقع هیچ ذهنیت سیاسی نسبت به هیچ کس نداشتم و این جناب هم سخنران متبحر

و آگاه و بادانشی بودند و کلا باید دست ها را بالا می گرفتی....

                                            

شاید علت خاکستری ماندن جناب مهاجرانی در ذهن من بعد از همه جریانات مربوط به وزرات شان

..یا حتی مسایل خانوادگی اش(بی ربط است ها) این است که چند ماه بعد با گروه سیاسی

 همراه آقای خاتمی به ژاپن نیامدند....و من همه آن چیزهایی را که از آن ها دیدم و دیوانه ام کرد

 را از این آدم ندیدم...

همه این ها را گفتیم که بگوییم رزا جان شما از ما به دل نگیر.. اگر این همه را که من از سر گذرانده

ام تو هم دیده بودی..تو هم مثل من به بی فایده گی آرمان گرایی های سیاسی توی این دوره

زمانه ایمان می آوردی و همراه ام می خندیدی....

*خیلی ساده است...خاکستری یعنی این که نه سیاه نه سفید..

پی نوشت:به این نیروانا که این همه خوب است....

کلمات بازی در می آورند....من تشنه ام شده است و تنها تو را می خواهم که بنویسی

و من بخوانم و هی بسوزم....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 22:1 توسط ... |




ما یک گروه داریم با مدیرت دکتر جان مان که کلا همه کارهای مشابه انجام می دهند اما از زمینه

های کاری متفاوت اما در نهایت همه به تحقیقات ضد سرطان ختم می شود...این گروه از خیلی

وقت پیش ها تاسیس شده و آمدن و رفتن دانشجوها هم در کارش هیچ اشکالی ایجاد نمی کند..

 یک جلسه ماهیانه اجباری گزارش کار داریم که کمی تا قسمتی برای همه مثل عذاب الیم است

...به علت خوش خلقی استاد جان و گیردادن های بی منتهی اش و البته اینکه مدام باید به گوش

باشی و یک حرف اضافه نزنی و ...(یک دوستی دارم دانشجوی دکترا..همیشه می گوید زمان

برده داری هم اینطور که استاد شما با شماها برخورد می کند رفتار نمی کردند...)...

دیروز هم جلسه این ماه بود...محمد اسم یکی از بچه های جدید گروه ما است که اهل سودان

است و دیروز باید گزارش کامل پروژه اش رو می داد...یک حال بهم خوردگی عظیمی بعد گزارش اش

بهم دست داده بود....بنده خدا سعی می کرد خونسرد باشد و لبخند بزند و از اوضاع افتضاح

درمان سرطان در خارطوم حرف بزند که ملت بیمار از ترس خرابی دستگاه ها از رادیوتراپی فراری

اند و حتی این نوع درمان تا به حال کلی تکنسین رادیوتراپی و بیمار را به کشتن داده است..

پروژه محمد یک قسمتی داشت که از یک متد خیلی خیلی قدیمی باید در آن استفاده می کرد..

چون سودان تحریم است و اون ها کلا نمی توند نمونه های آزمایشگاهی رو به امریکا بفرستند

و مسخره اینجا بود که بچه های چینی گروه ما در حال شاخ در آوردن بودند و نمی فهمیدند

تحریم یعنی چی...دکتر جان ما هم بی انصافی نکرد برای روشن کردن اذهان عمومی یک مقداری

از تحریم گفت و بعد هم اضافه کرد که ایران و سودان و ....تحریم دنیا هستند ...

محمد لبخند می زد..بقیه پچ پچ می کردند...دکتر سر تکان می داد و من مثل مار به خودم

می پیچیدم و اشک هی توی چشم هام می اومد و هلش می دادم عقب...

آخرش محمد گفت در ده سال گذشته سی نفر از اعضای خانواده اش را به خاطر انواع سرطان

از دست داده است و این مهم ترین دلیلی است که می خواد این پروژه رو انجام بده...

من هی می خواهم مثبت باشم و اینقدر این استعمار زدگی ام کمی دست از سرم بردارد اما

نمی شود که نمی شود....حال شما را این تبادلات بیمار دنیا بهم نمی زند...؟

                    

 

*سلول های سرطانی

پی نوشت:من هنوز که هنوز است نفس به نفس های به شماره افتاده خودم می دهم توی

آن روزهای زمستانی لابه لای نیمکت های سبز...

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 19:54 توسط ... |




1.امروز به گمانم بعد از خرداد ماه اولین باری بود که یک سری کار توی آزمایشگاه داشتم و باید

مثل بچه آدم انجام اش می دادم...بگذریم که آدم چقدر تنبل می شه  یا اصلا پایپت(یک وسیله

آزمایشگاهی است این بنده خدا و از آن جایی که دور و بر ما را در این وبلاگ

 دوستان فنی پرکرده اند عمرا اگر کسی بداند چیست) دست گرفتن یادش می ره....همه این ها

را که بی خیال شوی دچار کمردردی می شوی که الان من دچارش هستم..انگار خشک شده ام.

2.فکر کن که یک دفعه آدم این آهنگ ای ایران را وسط سرچ های موسیقی ی آ ای اش  پیدا می کند

که آدم را پرت می کند به نه سال قبل ..به آن شبی که جناب خاتمی را مهمان بودیم در سفارت...

(باز نیایید بگویید مبهمی و از این حرف ها..خاطرات ام را می نویسم چه بخوانید چه نخوانید

اما حالا نه...می خواهم سیاسی بازی در بیاورم...بقیه هیچ خاطره ای ندارند هی ملت را ارشاد

می کنند...ما که جای خود داریم نه...)

*جای رضای امیرخانی خوش که اینجا یک رقمی می گذاشت و یک عدد سجده واجبه عند دلار.

3.این استاد جان ما هفته قبل سویس بود .بعد هم تشریف مبارک را برد انگلستان..حالا هم خدا

بخواهد سنگاپور است...می چرخد و خوش می گذراند و به ما که می رسد بد خلقی های اش

را تحویل مان می دهد...مردک دوست داشتنی....

4.اگر می خواهی من را دق بدهی نیم ساعت روبروی تصویر مثلا راه رفتن یک زن و شوهر جوان

(خصوصا) مجبورم کنید بنشینم در حالی که آقا کیف دستی خانم را روی دوش های اش حمل

می کند....می دانی نمی توانی من را تحمل کنی چون من مثل این آدم ها نیستم....!

5.مردهای مثبت حوصله ام را سر می برند..لاقید ها کفرم را در می آورند...!!!مدتها است نمی دانم

کدام مدل شان را می توانم تحمل کنم؟

*مردهای مثل زهر مار را قطعا می توانم تحمل کنم...

پی نوشت:دیوانه بمانید اما مانند عاقلان رفتار کنید خطر متفاوت بودن را بپذیرد اما سعی کنید

بدون جلب توجه متفاوت باشید.

*یادت هست آن روزهای خواندن این را؟

*جناب کوئیلو در زمان خیلی جوانی های ما

بعدانوشت:این بلاگفا دیگر شورش را در آورده...من برای هیچ کس کامنت نمی تونم بذارم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 21:43 توسط ... |




می شود گم شوی...می شود گورت را از توی خیال های شبانه من گم کنی و بروی و پشت

سرت را هم نگاه نکنی....می شود نباشی...نیایی...دوستت ندارم احمق...به تو و خیال تو معتاد

شده ام....به درک که نیامدی و نبودی و هزار ساعت هزار ساعت من را حرص دادی ...

پی نوشت:داشتم فراموشت می کردم.....می دانی که نه این طور نبوده است...فقط می بینم

دیگر حالم را به هم می زنی...دیگر از خودم توی این سالها بیزار شده ام...

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 11:37 توسط ...




می شود فقط یک بار سخنرانی دکتر مارتین لاترکینگ    I HAVE DREAM   را گوش کرده باشی

و بعد این روزها که اخبار پر از باراک اوباما است به جمله جمله اش مدام و مدام فکر نکنی

و من هم مثل خیلی ها می دانم که سیاست ها ی کلی یک کشور با آمدن و رفتن این و آن تغییر

نمی کند اما نمی شود...من  مدام و مدام این روزها به بغض های مارتین لاترکینگ فکر می کنم وقتی

می گفت:

I have a dream that my four little children will one day live in a nation where they will not be judged by the color of their skin but by the content of their character

*خیلی وبلاگ خواندم در چند روز...مدام در سرعت..از پشت کامپوتر آزمایشگاه دکتر جان مان...وقتی

برای برگزاری سمینار می دویدیم....عرق می ریختیم...هر چند دقیقه خالی را دیروز وبلاگ خواندم که

همه از پیروزی اوباما نوشته بودند...چقدر خنده دارند بعضی ها که فکر می کنند این هم یک مدل دوم

خرداد است که اتفاق افتاده است...بعضی ها که فکر می کنند کلی اتفاق های خوشایند قرار است

پشت بند این انتخاب بیافتد....چرا بعضی ها اینطوری فکر می کنند؟

پی نوشت:خوش به حال بعضی آرزوها که چهل سال بعد هم می تواند برآورده شوند....

بعدا نوشت:چرا همه از کل این پست این بند ستاره دار آخری را دیدید...؟؟من از آرزوی برآورده

 شده مارتین لاتر کینگ نوشتم...این همه چیزی بود که برای من مهم بود...وگرنه درباره انتخابات

 آن ور دنیا ?who care...همه این پست بهانه اش آن سخنرانی بالایی بود....چرادیده نشد؟

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 20:3 توسط ... |




یک وقت هایی آدمیزاد به اینجا می رسد...دلش می خواهد خستگی اش را با کسی قسمت کند

..کسی که خسته تر اش نکند ..کسی که بفهمد ..درست بفهمد وقتی یک دختر در سن و سال من

بلند می شود می رود یه گوشه دنیا درس بخواند...تنها زندگی کند..یعنی چه؟

بفهمد وقتی می خواهد بزرگ شود...یعنی چه؟بفهمد خانه زندگی دانشجویی یک گوشه دنیا فراهم

کردن چقدز آدم را تلخ می کند...که گاهی چقدر وقار صورت انسان را می گیرد...یاد آدم می دهد

چپ نگاه کرد کسی حتما راست اش کنی...یاد آدم می دهد ..دلم کسی را می خواهد تا بفهمد

قیمت این مدرک من با قیمت همه مردهای دوروبرم برابر نیست....کسی را می خواهم که نگاه

محجوب من را در گردی سیاه ای در باد دیده باشد....تا ببیند چقدر فرق کرده ام...

*من امروز یک بسته آلبالوی خشک ترش خوشمزه از ایران رسیده را با حسرت تمام کردم..هنوز

به آلبالو های قرمز که فکر می کنم دلم ضعف می رود...

*خدایا می شود تو  بخواهی من آدم شوم...و این تز را بنویسم و اینقدر وبگردی نکنم و استادم

متحول شود و تزم را بخواند و دوباره من آدم باشم و دور اینترنت را خط بکشم...اینقدر بی اراده ام

که دلم می خواست جرات داشتم آرزو کنم اینترنت یک دو ماهی حداقل منفجر شود و من این تز

را تمام کنم ...می شود بخواهی من برف های بهمن را از پشت شیشه اتاقم ببینم.

پی نوشت:می دانی دلم می خواهد مثل مگی داد بزنم yes sir....

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 19:27 توسط ... |




این رفیق شفیق ما یک وقتی فکر کنم آهنگ های گروه کیوسک را(اشتباه می گویم بگو)به ما داد

ما اصلا دوست نداشتیم راستش آن فرم موسیقی را نمی فهمم...از محسن نامجو محبوب هم

فقط چند آهنگ بخصوص را دوست دارم و رفیق مان شیفته این جناب نامجو است..غیر از این در

موسیقی های خانواده شجریان و ناظریان آخر هم عقیده بودن ایم(دروغ می گویم بگو).

اما دیشب داشتم فکر می کردم این اواخر هر آهنگ خارجکی که به ما معرفی کرده اند روان مان

مختل شد اینقدر دوست اش داشتیم....مثلا big big girl امیلیا...closer تراویس با آن ویدیو

 محشر اش...همین آهنگی که برای ما ای میل کردید...ما به این نتیجه رسیدیم شما یک مقداری

روی ما برنامه ریزی کنید جواب می دهد ها...

نگار جان جان شما  i am yours  jason marz را دوست دارید؟

*خوشحال می شوم بدانم شما نیز چه مدل موسیقی گوش می دهید و می پسندید؟

پی نوشت:

 Well open up your mind and see like me

Open up your plans and damn you're free

بعدا نوشت:بسی زندگی کردیم با این پست آخر سر هرمس مارانای کبیر...می دانی که؟

بعدا نوشت روز شنبه:حس کردم از من ناامید شدی...من حق نداشتم جای تو فکر کنم توی همه

این سالهایی که از خودت گذشتی چه می خواستی...صدای خرد شدن استخوان های خاکی را ا

مروزحتی از لابه لای چرخ های قطار هم می شد شنید...من حق نداشتم جای تو سخنرانی کنم.

+ نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 18:50 توسط ... |




سانس اول:

هفته پیش بدون برنامه ریزی رفتم سینما..فقط دلم می خواست توی تاریکی سینما خودم را رها

کنم ..بد فیلمی را انتخاب کرده بودم...eagle eye از این فیلم های تروریست نمای مثلا ضد تروریست

که به  بد ترین شیوه آمریکایی اش هی سعی می کرد کلی حرف را توی کله ات فرو کند....

از شدت تخیلی بودن سرگیجه گرفته بودم..چراغ های راهنمایی سرچهارراه ها خود به خود روشن

می شد...روی signboard رستوران ها برای قهرمان داستان پیغام می رسید...عکس پخش می شد

..همه چیز هوا می رفت زمین می آمد تا هیرو فیلم زنده بماند....وسط آن همه چیزی که هی

منفجر می شد..خرد می شد البته با فرض اینکه قهرمان فیلم آدم آهنی است و هیچ چطوری اش

هم نمی شود یک عدد بی نوا تروریست خنده دار را نشان داد که فارسی حرف می زد..مثلا وقتی

می خواست بمب را بردارد می گفت:گرفتمش ....بعد یه جای داستان مرد ایرانی تصمیم گرفت از

این بازی تروریستی برود بیرون و داد می زد becuse i am iranian...مضحک بود ناجور اما وقتی

برگشتم توی تاریکی سینما به صورت بقیه نگاه کنم دیدم همه به شدت در حال گوش دادن اند

و به گمانم اصلا هم برای شان خنده دار نبود...حالم بد شد.. فکر کردم باید بیایم از سالن بیرون...

سانس دوم:

یک هفته بود که داشتیم فکر می کردیم این فیلم body of lies معروف شده در ایران به خاطر

گلشیفته فراهانی را چرا اکران نمی کنند....وقتی رفتم دیروز پرسیدم دیدم زمان اکرانش کمی

عقب افتاده و دیگر صبرم سر آمد و فکر کردم بروم توی یکی از این سایت های آن لاین نمایش

فیلم و ببینمش.

چند دقیقه ای گذشت که دیدم   ای خدا این هم از این فیلم هایی است که قورت دادنش خیلی

 سخت است...

دیروقت بود و حس کنجکاوی ام که به این نتیجه رسید همین قدر که دیده به قدر کفایت آشکار است

فکر کردم بروم صحنه های بازی گلشیفته را ببینم....از این همه سرو صدای به پا شده برای این فیلم

سردستی ضد تروریستی به شدت آمریکایی چه می شود نتیجه گرفت....

            

 به نظرم همه چیز خیلی بی محتوا و الکی کنار هم چیده شده بود..از لهجه بد عربی گلشیفته(که

 البته در چند صحنه که بیشتر عربی حرف نزد) بگیر تا تلاش های دی کاپریو برای عربی حرف زدن

(وانمود کردن به اینکه عربی می فهمد) تا جایی که یک صحنه ای آن آخر های فیلم بود که یکی از این

 مسلمان ها برای دی کاپریو گروگان گرفته شده آیه".ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل

 احیاء عند ربهم یرزقون" را می خواند و می گفت عربی که می فهمی و  من حال خیلی بدی شدم

اینقدرکه نتوانستم ادامه بدهم و دیالوگ دی کاپریو را در جواب این آیه زدم جلو....

دیشب تا به حال فکر می کنم اگر توی این فیلم  گلشیفته فراهانی بازیگر ایرانی بازی نمی کرد

این فیلم اینقدر معروف می شد یا این همه آدم راجع به آن می نوشتند یا می خواستند ببینندش.

امان از این آمریکا و این استعمار که این روزها خنگ شده اند و به هر زوری می خواهند فقط حرف

 شان را بزنند و انگاری کاری به این ندارند ما هم بزرگ شده ایم به خدا و این حقه ها دیگر قدیمی

 شده...

به شدت دلم می خواهد از گلشیفته فراهانی بپرسم چرا این فیلم...؟؟یعنی وقتی  سناریو را خواند

این حس وحشتناکی که من حالا دارم را پیدا نکرد.

من فیلم را کامل ندیدم...نمی دانم باید ببینم یا نه....شاید می ترسم از گلی سینمای ایران خیلی

دیگر نا امید شوم.

*لطفا راجع به برداشتن حجاب خانم فراهانی نظر ننویسید که اولا ربطی ندارد...ثانیا این فیلم را اگر

ببینید به این نتیجه می رسید که موضوعات مهم تری مثل خود فیلم وجود دارند که باید از آن ها

حرف زد.

پی نوشت: بی نوا ها...شما هیچ فکر می کردید کار روزی به اینجا بکشد!        

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 15:14 توسط ... |




به شدت معتقد شده ام که طیف مذهبی های جامعه ایران سرشان را زیر برف کرده اند ...

باور ندارید نمونه اش این وبلاگستان فارسی...من مثل شما...شما هم مثل من...

پست های شخصی نوشت اصلا بد که نیستند هیچ...خوب هم هستند ....وبلاگ پر از بیانیه و

شعار حوصله هر آدمیزاد عاقلی را سر می برد اما چطور می خواهیم بگوییم ما یک عدد انسان

مذهبی هستیم پشت این صفحه های مجازی..کاری ندارد که.. چند تا پست التماس دعایی و

والسلام....کارمان تمام است...به قول خواهرم آنها که شبیه شما هستند به خواندن اینها احتیاج

ندارند(راست می گوید به خدا ..من خودم پست های اینجوری را نخوانده می بندم...پست های دعا

و کپی پیست های مفاتیح الجنان را...انگار که کسی مستقیم به شعور من توهین کرده باشد)

آنهایی هم که مثل ما نباشند هم همین کار را می کنند به قول رفیق نگار این ضربدر قرمز سمت

راست صفحه به چه دردی می خورد؟؟!!!

به جای اش راجع به هیچ چیز دنیای اطراف نظری نداریم...اساسا جهت گیری نداریم...

من خیلی وبلاگ می خوانم سه سالی هست که کلی آدم را باید روزانه بخوانم ..که تقریبا هیچ کدام

شان جز لینک های نقطه سر خط نیستند....به تبادل لینک اعتقاد ندارم و از شنیدن اش هم کهیر

می زنم اما خوب طیف وبلاگ هایی که می خوانم خیلی متفاوت است و متغیر...

توی این وبلاگستان بی دین و ایمان فارسی به قول زهرا خانم اچ بی چند نفری دارند جور بقیه را

می کشند..یکی اش همین خانم...آنهایی که تحلیل های خوب می نویسند ...نسبت به اتفاق

های روزمره بی تفاوت نیستند...تا دلتان هم بخواهد فحش می شنوند..راستش را بخواهید سالگرد

شروع جنگ که بود دلم می خواست  خودم را بکشم...چون تمام کسانی که به جنگ اعتقاد نداشتند

درباره اش نوشتند ...لجن پراکنی  کردند ..چند تایی جواب هم شنیدند اما نه آنقدر که به جایی

برسد...آنوقت که این ها می نویسند و حرف های شان خوانده می شود من و شما کجاییم؟

چیزی که باعث شد این ها را بنویسم شاید پست قبلی بود..از حسین درخشان پرسیده بودم..

 دریغ از یک نفر که حرفی داشته باشد این را چند جور می شود معنی کرد..... یا اساسا طیف

خواننده های اینجا نمی دانند حسین درخشان کیست و چه کرده و چه گفته..یا اگر هم اسمش به

 گوششان هم خورده نمی دانند چرا من این را پرسیدم یا این آدم الان کجاست؟

اینجا و اینجا و اینجا را اجالتا(املای این لغت درست است؟)بخوانید تا بعد.

*واقعا عجالتا درست است؟؟....با هرکدام که راحتید بخوانید....

پی نوشت:دلخوش می شوم وقتی آدمی به سختی تو من را دوست دارد.

+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 12:5 توسط ... |













كنسرت سنتی آوای دوست
از من ایشان را هزاران یاد باد
خارج نشین شدن؟
كناره‌گيري مصطفي مستور از جايزه‌ي جلال و كتاب سال
برای ضرغامی و صداوسیمایش
دست نگهدار دوست من !
درانجمن قلم چه گذشت ؟
محمد مطهری: کاش دشمن را زودتر شاد کرده بوديم
مادرانه !
کجا می‌شینید؟
خبر
مسأله این است؟!
شناخت خواهرکی
آنها واقعا چند نفرند؟
جایی میان لبخند و خون


Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.