|
|
||
|
تنها هوشیارانند که میدانند هیچ نمیدانند خط آنلاين . . . سر خط . . . خطوط . . . |
||
|
|
*بی حس ام...خالی..خالی...مادربزرگ جان جانم امروز برگشتند ایران و من اصلا دلم نمی خواهد
توی اتاقم بنشینم...همه جای اتاقم بوی خانه را می دهد..... *مامان همراه مادربزرگ برایم چندتایی مجله فرستاد...همشهری جوان..چلچراغ.... حوصله ام را سر می برد این چلچراغ بس که می خواهد حس اینکه خواننده گرامی شما که نمی فهمی حداقل ما را بخوان تا کمی بفهمی به آدم منتقل می کند.... پرونده ماه مهر همشهری جوان محشر بود...آنقدر نوستالژیک خونم بالا زده بود که نگو.... با همه کمی ها و کاستی ها من خوشحالم دوران دبستان ام توی دهه شصت گذشت.... *کسی می داند این حسین درخشان واقعا ایران است یا نه؟من که جدا این چند روز شوکه شدم از خواندن وبلاگ اش... *وقتی تصمیم می گیری خوشحالم کنی واقعا این کار را می کنی....اگر بدانی چه قدر خوب تر شدم وقتی اس ام اس ات را توی سالن تاریک سینما دیدم.... **این همه یک جور نوشتن است دیگر. پی نوشت: I'm a big big girl in a big big world It's not a big big thing if you leave me
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 22:15 توسط ...
|
این مسجد را دوست داشتم..چون بزرگ بود و دل نواز و پر از آدمهای کوچک و بزرگی که فقط و فقط
آرامش می بخشیدند.
*مسجد پوترا جایا پی نوشت: ناگریز می شویم و این را دوست ندارم.
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 22:25 توسط ...
|
یک وقت هایی اینطوری است دیگر....
شب با یک کرشمه آهنگی آرام می شوم..بعد می روم توی تاریکی مطلق و با اینترنت موبایل(که جنبه می خواهد)می نشینم آرشیو یک دوست را زیر و رو می کنم و هی فکر می کنم چرا هربار این آرشیو را می خوانم انگار یک چیز متفاوتی را می خوانم... و همین طور ام..بعضی وقت فقط دلم می خواهد گیر بدهم یا کسی باشد به من گیر بدهد... و دیوانه کننده است که حس بدی دارم که مخاطب های اینجا ففط یک بخشی از من را می بینند و دیوانه کننده است که هیچ کس از من نپرسید چرا خاطرات ام را نمی نویسم....(شما را می دانم فرشته جان)... و می دانم مثل تمام آبانی ها که حسادت حس بدی است...سخیف است به خدا...اما ته دلم گه گاهی از وجودش لذت می برم.... پی نوشت:همیشه حواسم به بی صبری این دل ساده بود! *یغما گلرویی.مگر تو با ما بودی!؟
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 9:43 توسط ...
|
سن که بالا می رود آدمیزاد به چه کارهایی که وادار نمی شود...
هر کسی هم جای من در هفده سالگی جواب سلام آدمی مثل تو را با منقاش از دهن اش بیرون بکشند قطعا در بیست و پنج سالگی مجبور می شود با این اسطوره های کامل بلاهت سر و کار داشته باشد. پی نوشت:اعتراف می کنیم از روزی که عکس ات را پشت میز کارت در پرس تی وی دیدیم دلمان یک عالمه خواست آن ادا و اصول های هفده سالگی مان را جبران می کردیم. بعدا نوشت:با تشکر ویژه از رزا که تنها کسی بود که احساسات لاست ی اش را با من تقسیم کرد و من را از بی مخاطبی محض در این مورد نجات داد...
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 22:6 توسط ...
1.روشنفکر هستم یا نیستم....راستش را بخواهید درست نمی دانم ..اما هر چه هستم
تک بعدی نیستم....هیچ کس کامل نیست ..قبول دارم ..اما این روزها از برخورد و بیشتر خواندن آن هم در این وبلاگستان فارسی از آدم هایی که یک بعد وجودی شان به بقیه قسمت های مغزشان می چربد دیگر خسته شده ام...بی جهت نیست که خواهرکم می گوید خسته کننده اید خسته کننده و این روزها ناجور با او موافقم....شما فکر نمی کنید وقتی مدام و مدام و مدام یک چیزهایی را تکرار می کنید یا توی یک مدار دور خودتان می چرخید...آدم های دور و برتان را ذله می کنید... 2.فیس بوک که حتما توی ایران فیلتر است...اما خدا وکیلی عجب حسی به آدمیزاد می بخشد وقتی تو این طرف دنیا ..بغل دستی دوره راهنمایی آن طرف دنیا همدیگر را پیدا می کنید ... 3.خداوند بخواهد ما از فردا میزبان مامان ایران جان مان هستیم...پنج سال تمام من میهمان خانه دوست داشتنی مادربزرگ بودم ...پانزده روز ناقابل او میهمان من... 4.به یک مخاطب خاص:فرشته جان...می دانستی که خیلی لطف داری و کلا از دیدن کامنت خصوصی ات ذوق کردم... 5.صد سال بود پست شماره ای ننوشته بودم... 6.خداوکیلی آدمیزادی روی کره زمین پیدا می شود لاست را دیده باشد بعد اینکه این همه آدم شیفته اش هستند متعجب اش کند(تو را که اطمینان دارم...)از هزار تا سریال های صدا و سیمای ایران من را بیشتر توی فکر می برد......اگر دیده اید یا می بینید این سریال را دوست دارم نظرتان را بشنوم. پی نوشت:به خودم چرا..اما به تو که نمی توانم دروغ بگویم! می دانم بر نمی گردی! *یغما گلرویی
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 22:4 توسط ...
|
خبر را خواندم پل نیومن بزرگ مرد...برای یک لحظه ناجور افسوس خوردم که چرا گربه روی شیروانی
داغ را پیش از آنکه بمیرد ندیدم..نمی دانم چرا نشد...پیش نیامد...با کمی جستجو فیلم را در اینترنت پیدا کردم و مثل یک قهوه داغ تلخ یک جا سرکشیدمش....آنقدر داغ بود که با سلول به سلول بدنم حس اش کردم ..اینقدر که حس می کنم یک فریاد از ته ته های گلویم بالا می آید و پایین می رود و بالا می آید ....و پایین می رود و دوباره بالا می آید.... رفیق نگار حالا فقط تو را احتیاج دارم که تمام ریزه کاری هایی را می فهمی که دیگران نمی بینند.. که از حس تمام سکانس هایی می شود با تو حرف زد که اگر با دیگران از آن ها حرف بزنم با یک نگاه محو خاموش توی صورت ام خیره می مانند و نهایتا یک اوممم..آره... یا واقعا تحویل آدم می دهند...مثل لحظه ای که گفتم مردک در لاست گفت sister و تو می دانستی کجا ..چرا... از وقتی تو را دارم دیگر غصه این همه چیز عجیب که دوست شان دارم را نمی خورم ...چون حتی از این همه کیلومتر دورتر هم می توانم دو خط ای میل تند حواله کنم که وای قسمت نهم این سریال اینقدر من را ترساند که دوست داشتم بودی با هم چهار تا از آن جیغ های بنفش می زدیم!! آمده بودم از پل نیومن بنویسم اما فکر کنم از تو بیشتر نوشتم رفیق. پی نوشت: I believe in angels می شود این آهنگ را گوش داده باشی و شیفته اش نباشی....!! بعد التحریر:این آقای معماریان خارجکی پست تولدت مبارک حاجی بابای من را به بالاترین فرستادند و انگار خوب هم امتیاز آورده است و ما را از این باب مشعوف کردند..خواستیم تشکر کنیم یک جورهایی ...بابت اینکه پست قبل را خوب خواندند و می دانم که دانستند چرا نوشتمش.
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 16:51 توسط ...
|
تولدت مبارک حاجی بابای من! هفتاد و هفت ساله شدی...دو تا ۷ کنار هم...از همان عدد هایی که خواهرکم خیلی دوست دارد. چقدر این دنیا ابزارهای اش بی کفایت است..اگر نبود حالا می توانستم یک کارت اینترنتی خوشگل با هزار تا شمع فواره ای و کلاه بوقی..از همان هایی که آهنگ تولد تولد تولدت مبارک خارجکی را می زند برایت میل کنم...آن قدیم ها که میل نبود ..شاید حالا داشته باشی..نمی شود آخر توی این دوره زمانه ای- میل نداشته باشی..اگر ای میلی در کار نیست حرف های ما را توی کدام این باکس ذخیره می کنی...بگذریم! پدربزرگ جان جان من هفتاد و هفت ساله شدنت مبارک... فکرش را می کردی!پیرمرد شدی ها....توی چهل و نه سالگی٬ هفتاد و هفت ساله شدی ها! آن طرف ها برایت تولد نگرفته اند...آخر آن وری ها سرشان توی حساب و کتاب است..حساب همه چیز را دارند..مثل ما نیستند که!من که اصلا این چیزها را بلد نیستم کچا می شود کیک سفارش داد..چطور می شود گفت روی اش با آن قیف های خامه ای اسم قشنگت را بنویسند! هفتاد و هفت ساله شدی عشق من اما جوانکی که آن روز گرم تابستانی توی چشم های نازنینت زل زد و ماشه را کشید که نمی دانم تو را به کدام گناه کرده محکوم کرد مطمئن ام که یک لحظه هم فکر نکرد امروز شاید می توانستی بابابزرگ پیرمرد من باشی و من می توانستم تمام زندگی ام را کادوپیچ نگاه مهربان تو کنم! هر وقت تو یکی از این وبلاگ هایی می روم که حقوق بشر را توی سرشان می زنند ..یک چیزی منتهی الیه سمت چپ قفسه سینه ام می خواهد بمیرد وقتی فکر می کند چرا هیچکس شما ها را ندید...چرا هیجکس از این دست مقاله های آتشین و شاید این یکی برای استخوان هایی که زیر خاک کمر خم کردند نمی نویسد... *حتما فهمیدید دیگر...جوانک یکی از هزاران قابیلی بود که توی چند سال ناقابل شانزده هزار هابیل را سینه خاک فرستاد... پی نوشت:این روزها مثل درد در من ریشه کرده ای و وقتی اوج می گیری بایک لیوان آب و یک قرص فراموش می شوی! *فاطمه حق وردیان
+
نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 13:52 توسط ...
|
خوب اینترنت منزل ما هم یک جورهایی هندلی در حال کار کردن است و من بعد روزهایی که خفقان
ننوشتن داشتم امشب دوباره دلم خواست بنویسم....دیگر به توانایی های اینترنت است که از عهده پابلیش کردن این پست بر بیاید یا نه.... هر بنده خدایی که یک بار با من سر یک حرف به شدت جدی نشسته باشد سریع می فهمد که برخلاف این گوشه نوشته ای که دارم ناجور آدم سیاسی ای هستم ...دغدغه های اجتماعی ام فراوانندو حوصله چلنج کردن ام بی منتهی...بگذریم که هرگز دوست نداشته ام اینجا از این قسمت از گوشه های وجودی ام حرف بزنم.... دیروز ها بود که داشتم بلند بلند فکر می کردم و به دوست جانم می گفتم:بحث خونم پایین آمده.. اینجا فقط باید سرت را بیاندازی پایین و عین بچه آدم درس بخوانی..این بد نیست ها اما خوب اینجا که هستم کل باید قید شنیدن یک عدد بحث تحلیلی از آن هایی که ته دل آدمیزاد غنج می رود را بزنی....همین است دیگر... مستجاب الدعوه نشده ام ها اما امروز یک چهار ساعتی با یک دوست (که بیشتر آشنا است تا دوست)حرف زدیم..بحث کردیم..حرص خوردیم..همدردی کردیم ..انتقاد کردیم..انتقاد شنیدیم و هیچ هم نظر هم نبودیم..سلایق مان هم زمین تا آسمانی فرق داشت اما هر دو کیف کردیم... من دل ام برای این همه سر وکله زدن تنگ شده بود.... پی نوشت:شنبه اینجا تولد است.
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 22:7 توسط ...
|
|
|
|
Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:. |