کلی حرف برای نوشتن دارم اصلا نمی دانم چطور ردیف شان کنم پشت هم...
یک دنیا خستگی دارم برای نوشتن..فکر کردم دیگر تکراری شده است...تکراری می شود...
یا فکر کرده بودم بیایم یک نقد بلند بالا روی پاداش سکوت مازیار میری بنویسم...و بعد یک جوری
درشت بگویم فقط آن سکانس اکبر قصه(پرویز پرستویی) در زیرزمین منزل پدری اش که به دنبال
متعلقات دوران جنگ اش می گشت نفس ام را برید و خیلی خیلی لحظه نزدیکی بود برایم..
مثل صحنه ای که یک جایی می بینید و گمان می کنید کجا دیده بودم.. کجا اتفاق افتاده بود...
اما خوب قصه اش زیاد برای من تکراری بود...و اصولا همان حاج کاظم های حاتمی کیا را بیشتر
می پسندم...من اینطوری ام..می دانی..همین طوری ام...
یا بیایم بنویسم بعد عهدی اتوبوس شب را هم دیدم و چقدر انتظارم بیشتر بود و این هم آن جور که
می خواستم نبود ....این جا هم یک درشت نویسی داریم آن هم خسرو شکیبایی است...دوبار..
یا مثلا یک دورگه ایرانی ـ نمی دانم کجایی را امروز ببینی...که هی سه بار بگوید پرشین..پرشین..
و بعد فکر کنی آخرین دورگه ای که دیده بودی چقدر متفاوت بوده است...و این چرا اینقدر برایت غریب
است...
آخر اگر اینجا ننویسم که پرسپولیس من قهرمان شد خفه می شدم...عشق فوتبال هم مثل کلی
چیزهای دیگر ارث پدری است در من...و همین است که هست و حالا تو هی چپ چپ نگاه کن
که دختر را چه به فوتبال..همین است..من همین ام...
و بعد..خدا بگویم چه کارت کند که باور نمی کنی سن ام بالا تر رفته است و دوست معمولی تر
می خواهم ..تو خودت باش..معمولی تو مسلما از خاص بودن خیلی هاخاص تر است...اما معمولی
باش..دوست ساده من باش..بگذار برایت گله کنم..چه اشکالی دارد بیا یک بار یک بحث وحشتناک
داشته باشیم..ما بالا بلندی های دوستی مان را گذرانده ایم...حالا دیگر دلم می خواهد یک فریاد
بلند خرچت کنم تا شاید یادت بیاید....
پی نوشت یک:همین طور بخواهم بنویسم نمی دانم چند صفحه دیگر باید سیاه شود...
پی نوشت دو:از همه اش دو هوا بالاتر اینکه تقویم سال جدید شمسی را نداشته باشی و نفهمی
که فاطمیه کی از راه رسید...
پی نوشت سه:چند روز دیگر تا سومین روز خرداد مانده است راستی؟