تبليغاتX
نقطه سر خط

کم آوردن اتفاق خارق العاده و ویژه ای نیست...کم آوردن یعنی من در این لحظه ای که هستم

...یعنی تنها چند دقیقه..یعنی همین حالا...که نمی دانم این جور شیوه خود آزاری است که من

انتخاب کرده ام...

هر بار به آنجا سر می زنم همین طورم...همین طور مثل یک مار زخمی به خودم می پیچم...

هر بار به خودم لعنت می فرستم ...زمین و زمان را متهم می کنم ..آخر هم هق هق ام که بالا گرفت

می فهمم تو را باید همراه داشته باشم...انگار تو تاوانی هستی که من برای همه آرمان ام به دوش

می کشم....

هر کاری می کنم کلمات ام عریان شوند ...شاید شما هم بتوانید تصویری را که من در این لحظه به

دنبال کسی می گردم تا با او قسمت کنم ببینید...

روزهای بسیاری رفته ام در بهشت رفتگان سرزمین مادری و جلوی تصویر مردی نشستم که هرگز

ندیدم اش...روبروی تصویر مردی که تنها نام اش را شنیده بودم...می رفتم می نشستم و به

صورت اش خیره می شدم...آرامشی که آن لحظه به من می داد گفتنی نیست...

آن وقت یک شب از سر نادانی سعی می کنی در این بی در و پیکر اینترنت جستجو ی اش کنی..

تصور کنید تصویر غرق در خون اش بعد از این همه سال و آن قاب عکس چه حالی می تواند باشد...

این مرد نه عموی جوان رفته من است..نه پدر بزرگ پدری ندیده ام...مردی است که سالها نامش

 بوده است و این روزها آمده است روبروی من ایستاده و وادارم می کند به او مدام فکر کنم...

پی نوشت:به بی ستاره های تو...در تمام بیست و اندی سالی که گذشت.

+ نوشته شده در ساعت 23:11 توسط ... |

کلی حرف برای نوشتن دارم اصلا نمی دانم چطور ردیف شان کنم پشت هم...

یک دنیا خستگی دارم برای نوشتن..فکر کردم دیگر تکراری شده است...تکراری می شود...

یا فکر کرده بودم بیایم یک نقد بلند بالا روی پاداش سکوت مازیار میری بنویسم...و بعد یک جوری

درشت بگویم فقط آن سکانس اکبر قصه(پرویز پرستویی) در زیرزمین منزل پدری اش که به دنبال

متعلقات دوران جنگ اش می گشت  نفس ام را برید و خیلی خیلی لحظه نزدیکی بود برایم..

مثل صحنه ای که یک جایی می بینید و گمان می کنید کجا دیده بودم.. کجا اتفاق افتاده بود...

اما خوب قصه اش زیاد برای من تکراری بود...و اصولا همان حاج کاظم های حاتمی کیا را بیشتر

می پسندم...من اینطوری ام..می دانی..همین طوری ام...

یا بیایم بنویسم بعد عهدی اتوبوس شب را هم دیدم و چقدر انتظارم بیشتر بود و این هم آن جور که

می خواستم نبود ....این جا هم یک درشت نویسی داریم آن هم خسرو شکیبایی است...دوبار..

یا مثلا یک دورگه ایرانی ـ نمی دانم کجایی را امروز ببینی...که هی سه بار بگوید پرشین..پرشین..

و بعد فکر کنی آخرین دورگه ای که دیده بودی چقدر متفاوت بوده است...و این چرا اینقدر برایت غریب

است...

آخر اگر اینجا ننویسم که پرسپولیس من قهرمان شد خفه می شدم...عشق فوتبال هم مثل کلی

چیزهای دیگر ارث پدری است در من...و همین است که هست و حالا تو هی چپ چپ نگاه کن

که دختر را چه به فوتبال..همین است..من همین ام...

 و بعد..خدا بگویم چه کارت کند که باور نمی کنی سن ام بالا تر رفته است و دوست معمولی تر

می خواهم ..تو خودت باش..معمولی تو مسلما از خاص بودن خیلی هاخاص تر است...اما معمولی

باش..دوست ساده من باش..بگذار برایت گله کنم..چه اشکالی دارد بیا یک بار یک بحث وحشتناک

داشته باشیم..ما بالا بلندی های دوستی مان را گذرانده ایم...حالا دیگر دلم می خواهد یک فریاد

 بلند خرچت کنم تا شاید یادت بیاید....

پی نوشت یک:همین طور بخواهم بنویسم نمی دانم چند صفحه دیگر باید سیاه شود...

پی نوشت دو:از همه اش دو هوا بالاتر اینکه تقویم سال جدید شمسی را نداشته باشی و نفهمی

که فاطمیه کی از راه رسید...

پی نوشت سه:چند روز دیگر تا سومین روز خرداد مانده است راستی؟

+ نوشته شده در ساعت 0:6 توسط ... |

مسلمانی ام را زیر چشمان بسته ام پنهان می کنم.

نه که فکر کنی فراموش مان شده است...نه...ما کمی حوصله نداشتیم فکر کنیم سرزمین های

 اشغالی هم می تواند نام یک کشور باشد...می شود تمام سهم یک ملت باشد...

اینجا همه یادشان بود که اسرائیل شصت ساله شد...هزار بار بلند تکرار کن شصت سال...

 قد کودک یک روزه آواره ای که حالا پیرمردشصت ساله آواره ای است همچنان....

می شود باور کن در دنیای گفتگو محور امروز ...می شود ایستاد و جلوی دوربین ده ها شبکه

رسانه ای تانک ها را بر روی خانه ها راند...هنوز هم می شود و ما از بس اینها را دیده ایم و

شنیده ایم دیگر برروی مان اثری ندارد..شرمنده ایم ها..اما چه کنیم دیگر بعد از شصت سال ککمان

 هم نمی گزد که چه بلایی بر سر مسجدالقصی می آید...

می شود..می دانی..می شود آمار بگیرند و در نوارغزه...رفع...کرانه رود باختری بیشتر جوان تر ها

ندانند که کدام مسجد در واقع مسجد القصی واقعی است...

آنها شصت سالگی کشوری را که وجود ندارد جشن می گیرند و  فلسطین آواره یوم النکبت اش

بزرگتر می شود....

همه دم از صلح می زنند و مجال هم داشته باشند حماس را متهم می کنند ...و حزب الله را...و

نصرالله را...که اینها آتش افروزی می کنند...

یاهو و گوگل عکس های عماد مغنیه را از روی جستجو گر های شان بر داشته اند و من برای همه

روزمره هایم هر روز در گوگل سرچ می کنم....

خسته ام می کند هیاهو های بی رحم این همه انسانیت.....

همه اینها را نوشتم که بگویم من هم مسلمان ام.

این شعر را دوست دارم نمی دانم یک جورهایی با این حال امروزم سازگار است.

*شعر را اولین بار از وبلاگ چای نبات یون خواندیم.

 *اینجا را هم بخوانید......  این و این هم از لینک های همان خانم است.

+ نوشته شده در ساعت 20:15 توسط ... |